| |
| شمس
قيس رازي گويد: در اصل لغت برگردانيدن
چيزي است از سمت راست و الغاز راههاي
كژمژست و لغيزا، سوراخ موش دشتي است
كه بروريب خانة اصلي ببرد و چند راه
مختلف بيرون برد تا از مضيق طلب
صيادان بسويي بيرون جهد و اين جنس سخن
را از بهر آن لغز خواندند كه صرف معني
است از سمت فهم راست، و بعضي مردم آنرا
لغز خوانند بضم لام و غين و در ديوان
الادب آنرا در باب فُعَل آورده است،
بضم فاء و فتح عين. و لغز آنست كه معنيي
از معاني در كسوت عبارتي مشكل متشابه
بطريق سوال بپرسند و از اين جهت
درخراسان آنرا چيست آن خوانند و اين
صفت چون عذب و مطبوع افتد و اوصاف آن
از روي معني با مقصود مناسبتي دارد و
بحشو الفاظ دراز نگردد و از تشبيهات
كاذب و استعارات بعيد دور بود پسنديده
باشد و تشحيذ خاطر را بشايد |
|
| :چنانكه
معزي در صفت «قلم» تشبيب قصيده ساخته
است اگر چه سخت ظاهر است |
|
بشكل
تير و بدو ملك راست گشته چو تير؟
|
چه
پيكر است زتير سپهر يافته تير |
|
|
كجا
بنالد در آسمان بنازد تير؟ |
كجا
بگريد در كالبد بخندد جان |
|
|
زمشكلات
ضماير خبر دهد بصرير
|
زنادرات
جواهر نشان دهد بسرشك |
|
|
هر
آنچ و هم فراز آرد او كند تفسير |
هر
آنچ طبع برانديشد او كند تاليف |
|
|
:و
خاقاني در «كبوتران پرنده» گفته است
اگر چه سخت دراز است |
|
|
نه
در پيدا به بام او نه پيدا بام ا و از
در
|
مصور
چيست آن حصني نكو بنديش و به بنگر |
|
|
چنان
كاندر صفات او دل دانا شود مضطر
|
شده
در ذات او فكرت چو رأي ابلهان عاجز |
|
|
يكي
لرزان زبيم جان يكي دلشاد و بازي گر
|
تو
گويي رزمگا هستي زهر سويي رسد فوجي |
|
|
يكي
گويي زاستادي برون خواهد شد از چنبر
|
يكي
پنداري از خفّت مگر چرخست گردنده |
|
|
يكي
از بهرمان دارد ردا و كسوت و افسر
|
يكي
را طيلسان بيني بسان فرش بوقلمون |
|
|
روان
گشته بهرجايي بپاي اندركشان چادر
|
يكي
همچون زن زاني زشرم شوي در خجلت |
|
|
يك
رمحي بدست اندر كز و نسبت كند شكر
|
رقيب
اندر پي ايشان بهشياري چو بدمستان |
|
|
خيال
اختر ار بيني بروز اندر هوا بي مر
|
بلند
از پست برتازند بي ترتيب از آن گونه |
|
|
همي
جويند بي تأخير كام دل زيكديگر |
فرود
آيند و برگردند گرد عرض گاه خود |
|
| |
|
|
لغز
با غين معجمه نزد بلغا كلاميست موزون
كه دلالت كند بر ذات شيئي از اشياء
بذكر خواص و لوازم آن شيء مشروط بر
آنكه آن صفات بطور مجموع مخصوص بدان
ذات باشد و در غير آن جا يافت نشود هر
چند هريك از آنها در غير آنهم
موجود باشد بطريقي كه ذهن مستقيم و
طبع سليم انتقال كند از آن كلام بر آن
ذات و عجم آنرا |
|
|
:چيستان
نامند. مثاله
|
|
|
هم
بخواهند دوست هم دشمن |
يست
آن كس زعقل دشمن و دوست |
|
|
وز
نمط هم مخوف و هم مأمن؟ |
از
صفت حافظست و مهلك نيز |
|
|
از
اين قطعه مراد تيغ است و از قسم بدائع
لغز است آنچه از زبان مقصود برمز گفته
شود مانند اين رباعي كه
|
|
|
:جهت
«كمان» است
|
|
|
داس
ظفرم چو كشت دولت دروند
|
من
خود كج و راستان زمن راست روند |
|
|
از
هر طرفي زمزمه ره شنوند |
پشت
از پي خدمت چو كنم خم كه ومه |
|
|
(معما
[مْ عُ م م ا ] پوشيده شده (غياث الغات) .
(آنند راج |
|
|
نابينا
كرده شده (غياث) . (آنند راج) مكان
پوشيده. (غياث) . (آنند راج) اا به
اصطلاح كلامي كه بر وجه صحيح دال باشد
بر اسمي كه به طريق رمز و ايما كه پسند
طبع سليم باشد و در بعضي كتب چنين
نوشته كه معما به معني بي ديده و بي
نظر و در اصطلاح كلامي كه دلالت كند بر
طريق رمز و ايما بر اسمي به طريق قلب
يا تشبيه يا به حساب جمل يا به وجهي
ديگر (غياث) . (آنندراج) . كلامي كه
دلالت كند بر اسمي به طريق رمز و ايما
و |
|
|
(چيستان
(ناظم الاطباء
|
|
|
اين
صنعت چنان باشد كه شاعر نام معشوق يا
نام چيز ديگر در بين پوشيده بيارد اما
به تصحيف اما به قلب اما به حساب اما
به تشبيه اما به وجهي ديگر و آن چنان
باشد كه از طبع نيك دور نباشد و از
تطويل و الفاظ ناخوش خالي بود و اين
صنعت آن را شايد كه طبعهاي نقاد و
خاطرهاي وقاد را به استخراج آن
بيازمايند، مثالش از شعر |
|
|
:تازي
در برق
|
|
|
فداك
اسم من اقصي مني القلب قربه |
خذالقرب
ثم اقلب جميع حروفه |
|
|
:«مثال
ديگر پارسي در نام «ميرك |
|
|
كردم
در او نگاه بماندم از او عجب |
ديدم
دو هفته ماه زديبا بر او سلب |
|
|
بنگار
با شگونه و زو نام من طلب
|
گفتم
چو نامي اي بت گفتا كريم را |
|
|
معما
آن است كه اسمي يا معنيي را به نوعي از
غوامض حساب يا به چيزي از قلب و تصحيف
و غير آن از انواع تعميت آن را پوشيده
گردانند تا جز به انديشة تمام و فكر
بسيار به سر آن نتوان رسيد و بر حقيقت
آن اطلاع نتوان
|
|
|
:يافت
چنانكه در مسعود گفته اند
|
|
|
به
دامن چو برخاست بربط بسود |
چو
نامش بپرسيدم از ناز رود |
|
|
كه
نامش زبربط بسودن چه بود |
به
تازي بدانستم آن رمز او |
|
|
عبارت
است از آنكه نام چيزي را در بيتي به
تصحيف يابه قلب يا غير آن تضمين كنند و
لغز نيز عبارت از اين معني |
|
|
.(با
زيادتي سوال و جواب (نفايس الفنون |
|
|
نزد
بلغا كلامي است موزون كه دلالت كند
بطريق رمز و ايما بر اسمي يا زياده از
آن بطريق قلب يا تشبيه يا بحساب جمل و
يا بوجهي ديگر بملاحظه آنكه در هر
لباسي كه باشد طبع سليم از قبول آن
انكار ننمايد و از تطويل الفاظ ناخوش
خالي بود. ظاهر است كه قيد اسم باعتبار
اغلب و اكثر است والا روا بود كه
مستخرج از معما اسم نبود و سبب عدم
اشتراك معما بنظم آنست كه شايد از
كلام غير منظوم اسمي اراده كنند. و
معتبر نزد ارباب اين فن حروف مكتوبه
است نه ملفوظ، لهذا رعايت مد و قصر و
تشديد و تخفيف لازم ندارند. چون بمجرد
حصول حروف يا ترتيب اسم ذهن مستقيم
باسم انتقال مي كند رعايت حركات و
سكنات نيز اعتبار نمي نمايد. و معما گو
را لابد است از دو چيز، يكي تحصيل حروف
كه بمنزله ي ماده است و ديگري ترتيب آن
برحسب تقديم يا تاخير كه بمثابه
صورتست و اعمال معما بر سه گونه است.
بعضي خاص بتحصيل ماده و آنرا اعمال
تحصيلي خوانند و بعضي خاص بتكميل صورت
و آنرا اعمال تكميلي نامند. و بعضي
عامند و خصوصيتي ندارند بهيچيك از
ماده و صورت. بكله فائده آن تحصيل عمل
ديگر است از اعمال تحصيلي و تكميلي و
آنرا اعمال تسهيلي گويند. و اعمال
تسهيلي چهار است: انتقاد، تجليل،
تركيب و تبديل. و ذكر هر يك در موضع خود
مثبت است و در جامع الصنايع گويد: معما
را متقدمان بر سه نوع دارند: اول معماي
مبدل و آن در لفظ تبديل مذكور شد. دوم
معماي |
|
|
:معدود
و آن چنانست كه بعدد جمل حروف را جمع
كندو از آن نامي بيرون آرند مثاله |
|
|
يقين
دان نام او صد بار گفتم |
چو
ده با سي گرفتم، بعد هفتاد |
|
|
از
اين بيت نام «علي» بر مي خيزد. عين
هفتاد است و لام سي و ياء ده. سوم معماي
محرف و اين بهتر است از |
|
|
.انواع
ديگر كه به طريق ايهام و قطع و وصل
حروف يا لفاظ نامي معلوم گردد
|
|
|
|
|
بعدي
قبلي |
|
|
|