|
صبح
من توسط سه مرد نقابدار ربوده شدم.
اونا
توي پياده رو جلومو گرفتن
و
شكلات تعارفم كردن.
سعي
كردن شكلاتو رد كنم.
آنها
سريع بازوهامو گرفتن
و
منو در صندلي عقب ماشين چپوندن.
ماشين
ليموزين سياه بود.
بعد
دستامو پشتم
با
سيمي ضخيم محكم بستن
و
چشم بند سياهي به چشمام زدن.
براي
همين نفهميدم كجا بردنم.
تازه،
تو گوشهام هم پنبه گذاشتن.
براي
همين صداشونو نمي شيندم.
بعد
به مدت بيست دقيقه،
يا
به مسافت بيست كيلومتر،
بي
توقف رفتن و رفتن
بعد
منو وحشيانه از ماشين بيرون كشيدن
و
به زيرزمين سرد و مرطوبي بردن
و
محكم به زمين كوبيدن.
بعد
رفتن كه در ازاي آزاديم از مامان
بابام پول بگيرن.
البته
يكي موند كه مواظب من باشه
اونم
دوباره منو بست.
براي
همين دير به مدرسه رسيدم.
|