|
پالما
پرس هميشه توي صف بستني،
فرياد
مي زد: اول من!
وقتي
سر شام سس رو مي قاپيد،
فرياد
مي زد: اول من!
وقتي
مي خواست سوار سرويس بشه،
فرياد
مي زد: اول من!
او
همه رو هل مي داد و خودش جلو مي زد
و
وقتي فرياد مي زد: اول من!
يه
هياهوي درست وحسابي راه مي افتاد.
وقتي
براي گردش علمي به جنگل رفتيم،
پالما
پرس فرياد مي زد: اول من!
پالما
پرس به ماگفت كه از ما تشنه تره
و
فرياد زد: اول من!
بعد
قلپ قلپ همه آبو خورد!
در
جنگل ما گرفتار قبيله آدم خورها
شديم.
شاه
اونا روي تخت باشكوهي نشسته بود.
چنگال
و چاقو بدست، آب از لب و لوچه اش
آويزان بود.
از
هولش نمي دونست از كجا شروع كنه.
پالما
پرس كارو راحت كرد
و
با صداي لرزان از ترس فرياد زد:
اول
من!
|