|
امروز
بعدازظهر پوستمو در آوردم
و
به دقت پيچ كلمو باز كردم.
دقيقاً
همونطوري كه هميشه،
براي
خواب آماده مي شم.
خلاصه
امروز وقتي خواب بودم،
يك
كوكوي لخت مادرزاد اومد
پوستمو
پوشيد
و
كلمو روي گردنش پيچ كرد،
بعد
با پاهاي من به خيابان دويد.
واقعا
كه شرم آور بود!
كارهايي
كردم و چيزهاي گفت،
كه
اصلاً به فكر منم نمي رسه.
بچه
ها رو قلقلك داد.
آدم
بزرگها را كتك زد.
خلاصه
كلي كارهاي بد كرد.
حالا
اگه اون كوكو شما رو به گريه
انداخته،
يا
سرتونو به دوران انداخته،
باور
كنيد اون آدم بد و عوضي من نيستم.
مي
دونيد كه؟
اون
كوكوهه است.
فقط
توي جلد من رفته.
|