help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

 
شل سيلور استاين < مجموعه آثار نويسندگان < فرهنگ و ادب
 

ابيگل كوچولو و كره الاغ زيبا

 

روزي روزگاري، دختري به نام ابيگل

با پدر و ماردش به ماشين سواري رفته بود.

آنروز ابيگل يك كره الاغ ديد.

با چشماني زيبا، سفيد و خاكستري رنگ

در كنار كره الاغ تابلويي بود:

فروشي – ارزان

ابيگل گفت: «خداي من!»

« بابا مي شه اون كره الاغ رو برام بخري؟»

« مامان خواهش مي كنم.»

و پدر و مادرش گفتند: « نه خوب! نمي شه»

« اما مي تونيم برات گردو يا بستني بخريم.»

اما ابيگل گفت:

« من گردو بستني نمي خوام.

من اون كره الاغو مي خوام.»

و پدر و مادرش گفتند:

«ساكت! انقدر نق نزن!

به هيچوجه اون كره الاغو برات نمي خريم.»

ابيگل شروع به گريه كرد و گفت:

«اگر اون كره الاغو برام نخريد، مي ميرم!»

پدر و مادرش گفتند: «نمي ميري

هيچ بچه اي از نداشتن كره الاغ نمرده! »

ابيگل خيلي ناراحت شد.

وقتي به خانه رسيدند، يكراست به رختخواب رفت

و اصلاً نتوانست چيزي بخورد

و حتي نتوانست بخوابد.

« دل ابيگل شكسته بود»

و او واقعاً مرد!

فقط بخاطر يك كره الاغ

كه پدر و مادرش برايش نخريدند!

(اين قصه خوبيست كه براي بزرگترها،

وقتي چيزي كه مي خواهيد نمي خرند، بخوانيد.)

 

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin