|
روزي
روزگاري، دختري به نام ابيگل
با
پدر و ماردش به ماشين سواري رفته
بود.
آنروز
ابيگل يك كره الاغ ديد.
با
چشماني زيبا، سفيد و خاكستري رنگ
در
كنار كره الاغ تابلويي بود:
فروشي
– ارزان
ابيگل
گفت: «خداي من!»
«
بابا مي شه اون كره الاغ رو برام
بخري؟»
«
مامان خواهش مي كنم.»
و
پدر و مادرش گفتند: « نه خوب! نمي شه»
«
اما مي تونيم برات گردو يا بستني
بخريم.»
اما
ابيگل گفت:
«
من گردو بستني نمي خوام.
من
اون كره الاغو مي خوام.»
و
پدر و مادرش گفتند:
«ساكت!
انقدر نق نزن!
به
هيچوجه اون كره الاغو برات نمي خريم.»
ابيگل
شروع به گريه كرد و گفت:
«اگر
اون كره الاغو برام نخريد، مي ميرم!»
پدر
و مادرش گفتند: «نمي ميري
هيچ
بچه اي از نداشتن كره الاغ نمرده! »
ابيگل
خيلي ناراحت شد.
وقتي
به خانه رسيدند، يكراست به رختخواب
رفت
و
اصلاً نتوانست چيزي بخورد
و
حتي نتوانست بخوابد.
«
دل ابيگل شكسته بود»
و
او واقعاً مرد!
فقط
بخاطر يك كره الاغ
كه
پدر و مادرش برايش نخريدند!
(اين
قصه خوبيست كه براي بزرگترها،
وقتي
چيزي كه مي خواهيد نمي خرند،
بخوانيد.)
|