|
روزي
يك اسب آبي به نام هايدي،
به
فكرش رسيد كه پرواز كند.
او
يك جفت بال درست كرد و بالها را به
خود بست،
بالا
هايدي! پرواز كن هايدي! بدو هايدي!
برو!
هايدي
به بالاي كوهي پر از برف رفت،
برف
هايدي! يواش هايدي! ليزه هايدي! هو!
بالا
آبي آسمان بود و پايين درياي بيكران
كجا
هايدي؟ نه هايدي! واي هايدي! بو!
پايان
خوش:
هايدي
بال زد و اوج گرفت، بالا و بالاتر
حالا
هايدي! بالا هايدي! عاليه هايدي! پوپ!
و
مثل يك عقاب در ابرها گم شد.
بلند
هايدي! پرواز كن هايدي! خداحافظ
هايدي! پوپ!
پايان
ناخوش:
هايدي
مثل قوباغه جستي زد و مثل سنگ افتاد.
سنگ
هايدي! منگ هايدي! دنگ هايدي! تُلپ!
و
زخمي شد و كم كم در آب دريا غرق شد.
هاي
هايدي! واي هايدي! آي هايدي! قُلپ!
پايان
جوجه اي:
و
هايدي به آسمان نگاه كرد و بعد به
دريا نگاهي انداخت.
دريا
هايدي! آزاد هايدي! خطرناكه هايدي!
نه؟
بعد
به خانه برگشت و چاي گرم و كيك خورد.
اينم
از هايدي، هي هايدي! چي بگم؟
|