|
مي
خواهم قصه كلوني دلقك را بگويم.
كلوني
در سيركي كار مي كرد كه شهر به شهر
مي گشت.
كفشهايش
خيلي بزرگ و كلاهش خيلي كوچك بود.
اما
او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او
يك سگ سبز با هزار تا بادكنك داشت
و
سازي كه آهنگ هاي مسخره ميزد.
او
شل و وارفته و لاغر بود،
اما
او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او
هر بار روي صحنه مي آمد،
مردم
به جاي خنده اخم مي كردند
و
هر بار كه شوخي مي كرد
انگار
قلب همه مي شكست!
و
هر بار لنگه كفشش را گم مي كرد،
مردم
از عصبانيت سياه مي شدند.
و
هر بار روي سرش مي ايستاد،
همه
فرياد مي زدند بسه بابا برو پي كارت!
و
وقتي در هوا چرخ مي زد،
همه
خوابشان مي برد.
و
هر بار كراواتش را قورت مي داد،
همه
مي زدند زير گريه!
و
كسي به كلوني پولي نمي داد.
فقط
براي اينكه او مسخره نبود!
روزي
كلوني گفت:
به
مردم اين شهر مي گويم،
كه
دلقك خنده دار نبودن چقدر دردناك
است.
و
او به آنها گفت كه چرا هميشه غمگين
است.
و
چرا اينقدر افسرده است!
او
گفت و گفت
او
از سرما و درد و باران گفت
و
از تاريكي روحش گفت.
و
وقتي قصه اش تمام شد،
فكر
مي كنيد كسي گريه كرد؟ نه ابداً !
آنها
آنقدر خنديدند كه درختها به لرزه در
آمدند.
ها
ها ها – هي هي هي
آنهاخنديدند
و هو كشيدند!
در
طول روز و تمام هفته خنديدند!
آنقدر
خنديدند كه روده بر شدند.
آنقدر
خنديدند كه آسمان لرزيد.
خنده
تا مسافتهاي دور سرايت كرد ...
به
هر شهري، در هر دهي، خنده همه جا پخش
شد.
خنده
در كوه ها و دريا طنين انداخت.
خنده
در جنگل و دشت طنين انداخت.
بزودي
همه دنيا از خنده پر شد
و
خنده از آنروز براي هميشه ادامه
يافت.
و
كلوني با صورتي غمگين و اشك بر چشم،
در
چادر سيرك ايستاد و گفت:
«منظورم
خنداندن شما نبود،
من
اتفاقي خنده دار شدم.»
و
در حاليكه تمام دنيا مي خنديدند،
كلوني
همانجا نشست و گريست.
|