|
يك
فريزبي،
از
چرخيدن در هوا خسته بود.
و
درباره كارهاي ديگري كه مي توانست
بكند،
كلي
فكر كرد.
دفعه
بعد كه او را به هوا پرتاب كردند،
چرخي
زد و از آنجا دور شد.
رفت
و رفت،
رفت
كه يك شيشه عينك شود،
اما
كسي نمي توانست باآن جايي را ببيند.
پس
تصميم گرفت كه بشقاب پرنده شود،
اما
همه مي دانستند كه فريزبي است نه
بشقاب پرنده.
بعد
به بشقاب چيني هم راضي شد،
اما
ترك برداشت و ميز شام را ترك كرد!
براي
بازگشت به ميز شام خواست كه پيتزا
شود!
او
را پختند و سر ميز گاز گرفتند.
سعي
كرد صفحه گرامافون شود،
اما
چرخش، او را به سر گيجه انداخت.
خواست
لااقل سكه دوزاري شود،
امابراي
اين منظور خيلي بزرگ بود.
فريزبي،
برگشت سر جايش
و
اين بار از فريزبي بودن خوشحال بود.
|