|
من
يك اژدها در گريندلي گران هستم.
نفسم
آتشي دارد كه از خورشيد داغ تر
است.
وقتي
شواليه اي به جنگم مي آيد،
در
يك چشم بهم زدن مثل كلوچه دارچيني
برشته
اش مي كنم.
وقتي
كودك معصومي از نزديكم مي گذرد،
آهي
آتشين مي كشم و او مي پزد.
بعدها
در حاليكه اشكي از افسوس در
چشمانم است،
به
آن كودك معصوم فكر مي كنم.
من
يك اژدها در گريندلي گران هستم،
اما
ناها خيلي به من نمي چسبد.
براي
اينكه من بچه نسبتا خام دوست دارم
اما
آنها هميشه كاملا مي پزند.
|