|
به
خدا قسم مي توانستي مزه مرغ و گوجه
فرنگي ،
رشته
و قلم گوسفند را حس كني ،
اما
آنچه مي خورديم آب و سيب زميني بود ،
و
سنگ سوپ عجيب .
در
روزهاي سخت گذسته ،
آويزان
بود با نخي ، در آشپزخانه ،
سنگي
كوچك و قديمي به اندازه يك سيب ،
صيقلي
و فرسوده و خاكستري .
در
آشپزخانه چيز زيادي نبود كه بخوريم
،
وقتي
كه هوا پس مي شد ،
مادر
كمي آب مي جوشاند و سنگ را توي آب مي
انداخت
مي
گفت : (امشب كمي سوپ مي خوريم .)
به
خدا قسم مي توانستي مزه مرغ و گوجه
فرنگي ،
رشته
و قلم گوسفند را حس كني ،
اما
آنچه مي خورديم آب و سيب زميني بود ،
و
سنگ سوپ عجيب .
اين
سنگ سال هاي دراز در خانه ما بود ،
مي
دانستيم كه مغذّي است.
به
ياد مي آورم كه مادر آن را در آب هم
مي زد،
و
اين ترانه را مي خواند :
(
تا وقتي اين سنگ جادويي را داريم
هيچ
شبي گرسنه نخواهيم ماند .
كافي
است كمي عشق به آن اضافه كنيد ،
بعد
همه چيز رو به راه مي شود .)
به
خدا قسم مي توانستي مزه مرغ و گوجه
فرنگي ،
رشته
و قلم گوسفند را حس كني ،
اما
آنچه مي خورديم آب و سيب زميني بود ،
و
سنگ سوپ عجيب .
آن
تكهسنگ باعث شد كه روزهاي تاريك را
تاب بياوريم
تا
بالاخره خورشيد طلوع كرد .
و
سنگ سوپ خاك گرفته فراموش شد.
هر
چند هنوز ، همانجا آويزان است.
خدايا
، از آن زمان به بعد ، غذا فراوان شد
اما
گاهي
مادر
را در آشپزخانه مي بينم
و
سنگ سوپ عجيب به يادم مي آيد .
دوباره
مي توانم مزه مرغ و گوجه فرنگي ،
رشته
و قلم گوسفند را حس كنم .
اما
آنچه مي خورديم آب و سيب زميني بود ،
و
سنگ سوپ عجيب .
ما
با يك سنگ سوپ عجيب تغذيه مي شديم .
آه
، سنگ سوپي عجيب .
|