help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

 
شل سيلور استاين < مجموعه آثار نويسندگان < فرهنگ و ادب
 

پسري كه اسمش سو بود

 

سه ساله بودم كه بابام از خانه رفت ،

چيز زيادي براي من و مادر نگذاشت ...

تنها يك گيتار كهنه و يك شيشه خالي مشروب

از اينكه رفت و ديگر پيدايش نشد سرزنشش نمي كنم ،

اما بدترين كارش اين بود كه

قبل از رفتن ، نامم را گذاشت سو . (سو اسم دختر است)

خب ، لابد مي دانست كه اين كاراو واقعاً مسخره است ،

وچه حرف هاي خنده داري ، كه از اين بابت ، پشت سر آدم ميزنند.

انگار كه بايد در سراسر عمرم ، با اين موضوع در كشمكش باشم .

بعضي دختره زير جلكي به من مي خنديدند و عرق شرم بر پيشانيم مي نشست.

بعضي پسرها مسخره ام مي كردند و كله شان را داان مي كردم .

ببين ، براي پسري كه نامش سو باشد ، زندگي كردن چندان آسان نيست.

البته من خيلي سريع قد كشيدم و جان سخت بار آمدم ،

مشتهام محكم شد و هوشم زياد .

حالا از شهري به شهر ديگر مي روم تا خجالتم را مخفي كنم .

اما با ماه و ستاره عهد بسته ام

كه همه جا را زير پا بگذارم

و مردي كه اين نام عجيب را روي من گذاشت ، بكشم .

در قلب تابستان ، وقتي با مشقت زياد به گاتلينبرگ رسيده بودم

و گلويم خشك شده بود

فكر كردم در جايي اتراق كنم و چيزي بخورم .

در يك رستوران قديمي ، در خياباني گل آلود ،

پشت ميزي نشسته بود و با دكمه سردستش ور مي رفت ،

همان سگ كثيفي كه نامم را سو گذاشته بود .

خب ، اين مار پدر نازنين من است

از روي عكس پاره پوره اي كه مادرم داشت ، متوجه شدم

با آن چشم هاي شيطنت بار و زخمي كه بر گونه داشت ، شناختمش .

خپله و خميده قامت و رنگ پريده و مسن بود ،

نگاهش كردم و به وحشت افتادم ،

گفتم :( من سو هستم !چطوري ! همين حالا كلكت را ميكنم ! )

محكم كوبيدم ، درست درست وسط چشم هاش ،

افتاد ، اما با كمال تعجب

از جا برخاست و تكه اي تز گوشم را بريد .

يك صندلي برداشتم و حواله چانه اش كردم .

با هم گلاويز شديم و در وسط خيابان

توي گل و خون و آشغال ، با لگد و چاقو به جان هم افتاديم .

 ببين من با مردهاي قوي تر هم دست به يقه شده ام ،

امّا يادم نمي آيد ، چه وقت ،

مثل تمساح گاز مي گرفت .

مي خنديد و بد و بيراه مي گفت .

مي خنديد و بد و بيراه مي گفت ،

مي خواست دست ببرد به طرف هفت تيرش

كه من زودتر از او دست به كار شدم .

ايستاده بود ، به من نگاه مي كرد و لبخند مي زد.

گفت :( دنيا بالا و پايين داره ،

اگر كسي بخواد از پسش برآد ، بايد جون سخت باشه .

چون مي دونستم كه نمي تونم كنارت بمونم و كمكت كنم ،

اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم .

مي دونستم كه يا بايد جون سخت بار بياي يا بميري ،

و همين اسم باعث شد كه تو قوي بشي.)

گفت:( بي خود با من سرشاخ مي شي ،

از من متنفري و حق داري منو بكشي

اگر اين كار رو هم بكني ، سرزنشت نمي كنم .

اما بايد قبل از مردنم از من تشكر كني ،

براي خاطر اون همه بدجنسي و جسارتي كه در چشم هات موج مي زنه

چون من همون كسي هستم كه اسمت رو گذاشت سو .)

نفسم بند آمد و هفت تيرم را انداختم ،

صدا زدم پدر ، و او هم گفت ، پسرم .

و سرانجام تغيير عقيده دادم .

و حالا به او فكر مي كنم ،

هر وقت كه كار مي كنم و هر وقت كه در كاري موفق مي شوم .

و اگر زماني پسري داشته باشم ، گمان ميكنم اسمش رابگذارم بيل يا جرج!

يا هر اسمي غير از سو ! براي اينكه هنوز از اين اسم متنفرم !

 

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin