|
حلقه
هاي سبز و تاج هاي گل ،
از
دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .
خزه
هاي بافته شده در ساعت هاي نجوا ،
از
دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند .
او
به جايي رفته كه حلقه هاي واقعي
وجود دارند.
و
خزه ها آن گونه گرما بخش اند كه زن
نمي تواند آن را حس كند .
مي
چرخند و مي چرخند.
چرخ
ها مي چرخند.
و
او رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته
، رفته .
حلقه
هاي سبز و تاج هاي گل
از
دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند
، رفته اند .
او
به جايي رفته كه رويا ها كوچك اند ،
ولي
قلعه ها سنگي اند و هيچ وقت فرو نمي
ريزند.
او
مرا تنها گذاشت تا ميان چيزهايي
زندگي كنم
كه
از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته
اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته
اند .
آه
حلقه هاي سبز چرا پژمرده مي شوند ؟
از
دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند
، رفته اند .
آه
ساعت هاي نجوا به كجا پرواز مي كنند
؟
از
دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند
، رفته اند .
و
كجاست عقلي كه سر درآورد
سال
هاي از دست رفته ، قلعه هاي شني را
نابود مي كند
و
گل ها و سبزه ها را در دستان ما مي
خشكاند ،
وقتي
كه همه چيز از دست رفته ، رفته ،
رفته ، رفته ، رفته ، رفته .
|