help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

   

 

پروين اعتصامي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب

  

       طفل يتيم

 
كه مرا پاي خانه رفتن نيست

 كودكي كوزه اي شكست و گريست

كوزه آب ازوست، از من نيست چه كنم، اوستاد اگر پرسد
كار ايام، جز شكستن نيست زين شكسته شدن، دلم بشكست
خجلت و شرم، كم ز مردن نيست چه كنم، گر طلب كند تاوان
سخنيم از براي گفتن نيست گر نكوهش كند كه كوزه چه شد
حيف، دل را شكاف و روزن نيست كاشكي دود آه مي ديدم
دل من هم دل است، آهن نيست چيزها ديده و نخواسته ام
چشم طفل يتيم، روشن نيست روي مادر نديده ام هرگز
فرصتي بهر گريه كردن نيست كودكان گريه مي كنند مرا
كه سر من به هيچ دامن نست دامن مادران خوش است، چه شد
گفت با من، كه مادر من نيست خواندم از شوق، هر كه را مادر
گر كه با من، زمانه دشمن نيست از چه، يك دوست بهر من نگذاشت
كتاز چه معنيت ديبه بر تن نيست ديشب از من، خجسته روي بتافت
ديدن، اي دوست، چون شنيدن نيست من كه ديبا نداشتم همه عمر
لعل من هم، به هيچ معدن نيست طوق خورشيد، گر زمرد بود
عقد خونين، به هيچ مخزن نيست لعل من چيست، عقده هاي دلم
اگرم گوهري به گردن نيست اشك من، گوهر بنا گوشم
نان خشك از براي خوردن نيست كودكان را كليج هست و مرا
اين چنين جامه، جاي ارزن نيست جامه ام را به نيم جو نخرند
كه نشاني و نامي از تن نيست ترسم آن گه دهند پيرهنم
گفتم: آن جا كه هيچ مسكن نيست كودكي گفت: مسكن تو كجاست
چه كنم نخ كم است و سوزن نيست رقعه، دانم زدن به جامه خويش
چه توان كرد، وقت خرمن نيست خوشه اي چند مي توانم چيد
چه كنم، در چراغ روغن نيست درسهايم نخوانده ماند تمام
هيچ جا، بهر من نشيمن نيست همه گويند پيش ما منشين
كه مرا جامه. خزادكن نيست بر پلاسم نشاند اند از آن
در تو فرسوده، فهم اين فن نيست نزد استاد فرش رفتم و گفت
كه تو را جز زبان الكن نيست همگنانم قفا زنند همي
بهر پژمردگان، شكفتن نيست من نرفتم به باغ با طفلان
چون كه او نيست، گل به گلشن نيست گل اگر بود، مادر من بود
گر گل و ياسمين و سوسن نيست گل من، خارهاي پاي من است
كه چو تو، هيچ طفل كودن نيست اوستادم نهاد لوح به سر
بخت با خواندن و نوشتن نيست من كه هر خط نوشتم و خواندم
نقص حطي و جرم كلمن نيست پشت سر اوفتاده فلكم
آخر اين آذر است، بهمن نيست مزد بهمن همي ز من خواهند
ديگرش سنگ در فلاخن نيست چرخ، هر سنگ داشت بر من زد
كه دلي از جفاش ايمن نيست  چه كنم، خانه زمانه خراب

   

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin