help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

   

 

پروين اعتصامي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب

  

    صاعقه ما، ستم اغنياست

 
 كاي پسر، اين پيشه پس از من تو راست

برزگري پندبه فرزند داد

نوبت خون خوردن و رنج شماست مدت ما، جمله به محنت گذشت
خرمي مزرعه. ز آب و هواست كشت كن آن جا كه نسيم و نمي است
روز و شب، اين طفل به نشود و نماست دانه، چو طفلي است در آغوش خاك 
اين هنر دايه باد صباست ميوه دهد شاخ، چو گردد درخت
حمله و تاراج خزان در قفاست دولت نوروز نپايد بسي
از پي مقصود برو تات پاست دور كن ازدامن انديشه دست
كار د و نيك، چو كوه و صداست هر چه كني كشت، همان بدروي
رونق باغ، از گل و برگ گياست سبزه به هر جاي كه رويد، خوش است
هست در اين كوي، كه گندم نماست راستي آموز، بسي جو فروش
گر كه تو را بازوي زور آزماست نان خود از بازوي مردم مخواه
سعي تو بنا و سعادت بناست سعي كن، اي كودك مهد اميد
صاعقه در موسم خرمن، بلاست تجره مي بايدت اول، نه كار
صاعقه ما ستم اغنياست گفت چنين، كاي پدر نيك راي
قسمت ما، درد و غم و ابتلاست پيشه آنان، همه آرام و خواب
گر حق آنهاست. حق ما كجاست دولت و آسايش و اقبال و جاه
روزي ما، در دهن اژدهاست قوت، به خوناب جگر مي خوريم
هيمه ندايم و زمان شتاست غله نداريم و گه خرمن است
زحمت ما زحمت بي مدعاست حاصل مارا، دگران مي برند
قامت رهقان، به جواني دو تاست از غم باران و گل و برف و سيل
در ده ما، بس شكم ناشتاست سفره ما از خورش و نان، تهي است
خانه ما، كي همه شب روشناست گه نبود روغن و گاهي چراغ
آنچه كه ماراست، همين بورياست زين همه گنج و زرو ملك جهان
ليك دو صد وصله، مرا بر قباست همچو مني، زاده شاهنشهي است
باز چو شب روز شود، بي نواست رنجبر، ار شاه بود وقت شام
گاه لحاف است و زماني عباست خرقه درويش، ز درماندگي
از چه، به يك كلبه تو را اكتفاست از چه. شهان ملك ستاني كنند
در تن تو، جامه خلقان چراست پاي من از چيست كه بي موزه است
از چه در اين دهكده قحط و غلاست خرمن امساله ما را، كه سوخت؟
آنچه رعيت شنود. ناسزاست در عوض رنج وسزاي عمل
زارع بدبخت، مگر چارپاست چند شود باركش اين و آن
خون فقيران ز چه رو، بي بهاست كار ضعيفان ز چه بي رونق است
رحمت و انصاف، چرا كيمياست عدل، چه افتاد كه منسوخ شد
چشم و دلش را، چرا فروغ و ضياست آن كه چو ما سوخته از آفتاب
آينه خاطر ما بي صفاست ز انده اين گنبد آيينه گون
آنچه كه بينيم ز گردون، جفاست آنچه كه داريم ز دهر، آرزوست
قصه زور است، نه كار قضاست پير جهانديده بخنديد كاين
زان، ستم و جور تعدي رواست مردمي و عدل و مساوات نيست
بر صفت غله كه در آسياست گشه حق كارگران پايمال
اين لغت از دفتر امكان جداست هيچ كس پاس نگهدار نيست
فكر بزرگان، همه آز و هوي ست پيش كه مظلوم برد داوري
گفته حق را، چه ثبات و بقاست انجمن آن جا كه مجازي بود
خدمت اين قوم، به روي و رياست رشوه نه ما را، كه به قاضي دهيم
درد فقير، اي پسرك. بي دواست نبض تهي دست نگيرد طبيب
مرد غني، با همه كس آشناست ما فقرا، از همه بيگانه ايم
هر كس، اگر پيرو و گر پيشواست بار خود ا آب برون مي كشد
دولت حكام، ز غصب و رباست مردم اين محكمه، اهريمن اند
اشك يتيمانيش، گه شب غذاست آن كه سحر، حامي شرع است و دين
پنجه آلوده ايشان گواست لاشه خوران اند و به آلودگي
آن كه به چشم من و تو، پارساست خون بسي پير زنان خورده است
كي غم سرماي زمستان ماست خوابگه آنرا كه سمور خز است
در طلب و نيت عمري دعاست هر كه پشيزي به گدايي دهد
بي خبران را، چه خبر از خداست تيره دلان را چه غم از تيرگي است

   

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin