help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

   

 

پروين اعتصامي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب

  

          تيمار خوار

 
كه چه مي خواهي ازين درياي شور

 گفت ماهيخوار با ماهي ز دور

اين نه راه زندگي، راه فناست خردي و ضعف تو از رنج شناست
تا به سر گشته باشي روز و شب اندرين آب گل آلود، اي عجب
در سراي عمر تعميري كني وقت آن آمد كه تدبيري كني
صد هزاران شمع، روشن كرده ايم ما بساط از فتنه ايمن كرده ايم
انده طوفان وسيل و باد نيست هيچ گه ما را غم صياد نيست
بيني از انديشه خالي عالمي گر بيايي در جوار ما دمي
غرق گردي در يم احسان ما نيم روزي گر شوي مهمان ما
نه غم صبحي، نه پرواي شبي نه تپيدن هست و نه تاب و تبي
رفتنت باشد همان، مردن همان دامها بينم براه تو نهان
كه تو يك روزي بسوزي در شرار تا به ها و شعله ها در انتظار
بايدت اندرز ما آموختن گر نمي خواهي در آتش سوختن
بر نگردي جانب دريا دگر گر سوي خشكي كني با ما سفر
بشكني اين عهد و پيوند قديم گر ببيني ان هوا و آن نسيم
تو به دست دوستي، كنديش پوست گفت از ما با تو هر كس گشت دوست
با چه نيرو بر هوي غالب شويم گر كه هر مطلوب را طالب شويم
تو نكردي چون خريداران نگاه چشمه نور است اين آب سياه
بهر ماهي، خوشتراز دريا كجاست خانه هر كس براي او سزاست
به كه از جور تو مخون دل خوريم گر به جوي و بركه لاي و گل خوريم
پيش ماهي، سيل وحشتناك نيست جنس ما را نسبتي با خاك نيست
خلقت ما را چنين فرمودند آب و رنگ ما ز آب افزوده اند
زاتش بيداد، خاكستر شويم گر ز سطح آب بالاتر شويم
مي نترسيديم از طوفان و موج قرنها گشتيم اين جا فوج فوج
ترس جان، آموزگار درسهاست ليك از بد خواه. ما را ترسهاست
از بديهاي جهان ترسيده ايم بس كه بد كار و جفاجو ديده ايم
گردد از اين درس، هر خردي بزرگ بره گان را ترس مي بايد ز گرگ
دعوت تو جز بدانديشي نبود با عدوي خود، مرا خويشي نبود
تا بود چشمي، چرا افتم به چاه تا بود پايي، چرا مانم ز راه
به كه با دست تو در دام اوفتم گر به چنگ دام ايام اوفتم
بهتر است آن شعله زين گرد و غبار گر به ديگ اندر، بسوزم زار زار
كي براي خير خواهي آمدي تو براي صيد ماهي آمدي
گر به چشم خويش بينم مرگ را از تو نستانم نوا و برگ را

   

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin