|
پيوند
نور |
|
| |
|
|
|
چنين مي كرد بلبل
راز با ماه
|
بدامان
گلستاني شبانگاه
|
|
|
فروغ محفل شب زنده
داران |
كه اي اميد بخش
دوستداران |
|
|
ز انورارت، زمين
را تابناكي |
ز پاكيت، آسمان را
فرّ و پاكي |
|
|
برخسار گل افتد
روشنايي |
شبي كز چهره، برقع
برگشايي |
|
|
كه بر گلبرگ، بينم
شبنمي چند |
مرا خوشتر نباشد زان
دمي چند |
|
|
مصفّا از تو، هر جا
كشتزاري است |
مبارك با تو، هر جانو
بهاري است |
|
|
نزيبد نيكوان را خود
پرستي |
نكويي كن چو در بالا
نشستي |
|
|
طبيب از درمندان
رخ نتابد |
تو نوري، نور با ظلمت
نخوابد |
|
|
تجلي از تو گيرد
باده در جام |
به كان اندر، تو
بخشي لعل را فام |
|
|
كه هر بامي
نشاني شد ز نامي |
فروغ افكن به هر
كوتاه بامي |
|
|
خوش است از كلبه
اش نور از تو گيرد |
چراغي پيرزن بس
زود ميرد |
|
|
گهي پيدا و گه
پنهان چرايي |
بدين پاكيزگي و
نيك رايي |
|
|
دل صاحبدلان را
تيره مگذار |
مرو در حصن تاريك
دگر بار |
|
| زماني
سايه، گه پرتو فكندن |
نشايد رهنمون را
چاه كندن |
|
|
سيه كاري چه و
تابندگي چيست |
بدين گردن
فرازي، بندگي چيست |
|
|
به پيش جلوه مهر
جهانتاب |
بگفتا ديده ما را
برد خواب |
|
|
ز تاب چهره خور
تابناكم |
نه از خويش اين
چنين رخشان و پاكم |
|
|
من اين جا خوشه
چينم. خرمن اوراست |
هر آن نوري كه
بيني در من، او راست |
|
|
هنرها و
تجليهايم آموخت |
نه تنها چهره
تاريكم افروخت |
|
|
بزرگي
خردسالان را نشايد |
جهان افروزي
از اخگر نيايد |
|
|
مرا نيزار
بپرسي رهنمايي است |
در اين بازار
هم چون و چرايي است |
|
|
چو از خود
نيست هيچم، زير دستم |
چرا بالم كه
در بالا نشستم |
|
|
كجا مهتاب
همچون آفتاب است |
فروغ من بسي
بي رنگ و تاب است |
|
|
همان بهتر كه
من خالي كنم جاي |
رخ افروزد چو
مهر عالم آراي |
|
|
فراتر زين
رهم تلقين نكردند |
مرا آگاه زين
آيين نكردند |
|
|
براندازندم
از بالاي اين بام |
ز خط خويش گر
بيرون نهم گام |
|
|
سحرگه بر تو
بگشايند آن در |
من از نور دگر
گشتم منور |
|
|
نمي پرسيم
اين چون است و آن چند |
چو با نور و
صفا كرديم پيوند |
|
|
كسي استاد شد
كاو داشت استاد |
در اين درگه،
بلند او شد كه افتاد |
|
|
هم از شاگردي
آموزگاري است |
اگر كار آگهي
آگه ز كاري است |
|
|
چه نامي عجز
را گردن فرازي |
چه خواني
بندگي را بي نيازي |
|
|
كجا مانند زر
باشد زراندود |
در اين
شطرنج، فرزين ديگري بود |
|
|
سوي نور
حقيقت رخت بستن |
ببايد زني
مجازي جلوه رستن |
|
|
چنين بودست
حكم چرخ گردان |
گهي پيدا
شويم و گاه پنهان |
|
يكي بود از
هزار، اينها كه گفتيم |
هزاران نكته
اندر دل نهفتيم |
|
|
زمانه وام
ده، ما وامداريم |
ز آغاز، انده
انجام داريم |
|
|
جو فردا باز
خواهد خواست اين وام |
توانگر چون
شويم از وام ايام |
|
|
كه بس بي
مايه، اما خودپسندند |
بر آن قوم
آگهان، پروين، بخندند |
|
|

|