help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

   

 

پروين اعتصامي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب

  

          پيوند نور

 
چنين مي كرد بلبل راز با ماه

بدامان گلستاني شبانگاه

فروغ محفل شب زنده داران كه اي اميد بخش دوستداران
ز انورارت، زمين را تابناكي ز پاكيت، آسمان را فرّ و پاكي
برخسار گل افتد روشنايي شبي كز چهره، برقع برگشايي
كه بر گلبرگ، بينم شبنمي چند مرا خوشتر نباشد زان دمي چند
مصفّا از تو، هر جا كشتزاري است مبارك با تو، هر جانو بهاري است
نزيبد نيكوان را خود پرستي نكويي كن چو در بالا نشستي
طبيب از درمندان رخ نتابد تو نوري، نور با ظلمت نخوابد
تجلي از تو گيرد باده در جام به كان اندر، تو بخشي لعل را فام
 كه هر بامي نشاني شد ز نامي فروغ افكن به هر كوتاه بامي
خوش است از كلبه اش نور از تو گيرد چراغي پيرزن بس زود ميرد
گهي پيدا و گه پنهان چرايي بدين پاكيزگي و نيك رايي
دل صاحبدلان را تيره مگذار مرو در حصن تاريك دگر بار
زماني سايه، گه پرتو فكندن نشايد رهنمون را چاه كندن
سيه كاري چه و تابندگي چيست بدين گردن فرازي، بندگي چيست
به پيش جلوه مهر جهانتاب بگفتا ديده ما را برد خواب
ز تاب چهره خور تابناكم نه از خويش اين چنين رخشان و پاكم
من اين جا خوشه چينم. خرمن اوراست هر آن نوري كه بيني در من، او راست
هنرها و تجليهايم آموخت نه تنها چهره تاريكم افروخت
بزرگي خردسالان را نشايد جهان افروزي از اخگر نيايد
مرا نيزار بپرسي رهنمايي است در اين بازار هم چون و چرايي است
چو از خود نيست هيچم، زير دستم چرا بالم كه در بالا نشستم
كجا مهتاب همچون آفتاب است فروغ من بسي بي رنگ و تاب است
همان بهتر كه من خالي كنم جاي رخ افروزد چو مهر عالم آراي
فراتر زين رهم تلقين نكردند مرا آگاه زين آيين نكردند
براندازندم از بالاي اين بام ز خط خويش گر بيرون نهم گام
سحرگه بر تو بگشايند آن در من از نور دگر گشتم منور
نمي پرسيم اين چون است و آن چند چو با نور و صفا كرديم پيوند
كسي استاد شد كاو داشت استاد در اين درگه، بلند او شد كه افتاد
هم از شاگردي آموزگاري است اگر كار آگهي آگه ز كاري است
چه نامي عجز را گردن فرازي چه خواني بندگي را بي نيازي
كجا مانند زر باشد زراندود در اين شطرنج، فرزين ديگري بود
سوي نور حقيقت رخت بستن ببايد زني مجازي جلوه رستن
چنين بودست حكم چرخ گردان گهي پيدا شويم و گاه پنهان
يكي بود از هزار، اينها كه گفتيم هزاران نكته اندر دل نهفتيم
زمانه وام ده، ما وامداريم ز آغاز، انده انجام داريم
جو فردا باز خواهد خواست اين وام توانگر چون شويم از وام ايام
كه بس بي مايه، اما خودپسندند بر آن قوم آگهان، پروين، بخندند

   

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin