help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

   

 

پروين اعتصامي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب

  

          برگ گريزان

 
 شد از باد خزان، برگي گريزان

شنيدستم كه وقت برگ ريزان

رخ از تقدير، پنهان چون توان داشت ميان شاخه ها خود را نهان داشت
قضايم هيچ گه نتواند افكند بخود گفتا كازين شاخ تنومند
ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج سموم فتنه كرد آهنگ تاراج
ز مرغان چمن برخاست فرياد قباي سرخ گل دادند بر باد
سيه گشت اختر بس نيكبختان ز بن بر كند گردون بس درختان
كرا بود اين سعادت جاوداني به يغما رفت گيتي را جواني
ز قمري پا، ز بلبل پر شكستند  ز نرگس دل، ز نسرين سر شكستند
چه دولت بي گلستان باغبان را برفت از روي رونق بوستان را
نه تاري ماند زان ديبا، نه پودي ز جانسوز اخگري برخاست دودي
فتاد آن برگ مسكين بر سر راه به خود هر شاخه اي لرزيد ناگاه
نهان با شاخك پژمان چنين گفت از آن افتادن بي گه، بر آشفت
بروز سختيم كردي فراموش كه پروردي مرا روزي در آغوش
زماني شير دادي، گاه شهدم نشاندي شاد چون طفلان به مهدم
نه آخر دايه ام باد صبا بود بخاك افتادنم روزي چرا بود
چرا بي موجبي دادي به بادم هنوز از شكر نيكيهات شادم
ره و رسم خوشت، خورسنديم داد هنرهاي تو نيرومنديم داد
كه از سعي تو باشم پاي بر جاي گمان مي كر ه اي يار دلاراي
چه شد كز من گرفتي رونق و آب چرا پژمرده گشت اين چهر شاداب
خوش است از زير دستان سرپرستي بياد رنج روز تنگدستي
ز طيب گل، بيا كندي دماغم نمودي همسر خوبان با غم
ز خورشيد و ز باران بهاري كنون بگسستيم پيوند ياري
بدامان تو روزي چند خفتم دمي كاز بقاد فرور دين شكفتيم
مرا بر تن، حرير سبز پوشاند نسيمي دلكشم آهسته بنشاند
نخستين مژده نوروز بودم من آن گه خرم و فيروز بودم
گهرها كرد هر ابري نثارم نويدي داد هر مرغي ز كارم
چه حاصل. زيستم صبحي و شامي گرفتم داشتم فرخنده نامي
حوادث را بود سر پنچه گستاخ بگفتا بس نماند برگ بر شاخ
نه از صلحت رسد سودي نه از جنگ چو شاهين قضا را تيز شد چنگ
نه مست اندر امان باشد، نه هشيار چو ماند شبرو ايام بيدار
چمن را هم سموم و هم صبايي است جهان را هر دم آييني و رايي است
وليك از بس درختان ريشه كندند ترا از شاخكي كوته فكندند
مرا نيز افكند دست جهان سنگ تو از تير سپهر ار باختي رنگ
گل پارين نخواهد رست امسال نخواهد ماند كس دايم به يك حال
چه خواهي كرد غير از سازگاري ندارد عهد گيتي استواري
چه داند بره كوچك يا بزرگ است ستمكاري، نخست آئين گرگ است
كه چون مي گردد اين فيروزه پرگار تو همچون نقطه، درماني در اين كار
مرا نيز از دل و  دامن چكد خون نه تنها بر تو زد گردون شبيخون
چه غم كاز شاخكي افتاد برگي جهاني سوخت ز آسيب تگرگي
ز شاخ و برگ، خون ناب ريزد چو تيغ مهرگاني بر ستيزد
تو برگي، برگ را چندان بها نيست بساط باغ را بي گل صفا نيست
نزيبد چون تويي را ناله و سوز چو گل يكهفته ماند و لاله يك روز
چه غم گر برگ خشكي نيست يا هست چو آن گنجينه گلشن را شد از دست
تو بشكستي، مرا بشكست بازار مرا از خويشتن برتر مپندار
كه بر سر نيستش برگي و باري كجا گردن فرازد شاخساري 
 در افتد چون تو روزي بر گذرگاه نماند بر بلندي هيچ خود خواه

   

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin