help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

   

 

پروين اعتصامي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب

  

         برف و بوستان

 
 كه ما را چند حيران مي گذاري

به ماه دي، گلستان گفت با برف

چه خواهد بود گر زين پس نباري بسي باريده اي بر گلشن و راغ
بسي كردي بخوبان سوگواري بسي گلبن، كفن پوشيد از تو
زدي هر زخم، گشت آن زخم كاري شبستي هر چه را، ديگر نپويوست
نويد برگ سبزي هم نياري هزاران غنچه نشكفته بردي
هزاران دوست را كردي فراري چو گستردي بساز دشمني را
ز ما نايد بجز تيمار خواري بگفت از دوست، مهر از كينه بشناس
چه كردستيم ما جز راز داري هزاران راز بود اندر دل خاك
نكردم هيچ گه ناسازگاري به هر بي توشه ساز و برگ دادم
شكوفه باشد از من يادگاري بهار از دكه من حله گيرد
گهي سر سبزي و گه ميوه داري من آموزم درختان كهن را
به گالزار از پي آموزگاري مرا هر سال، گردون مي فرستد
چرا نقش بدا از من مي نگاري چمن يكسر نگارستان شد از من
به بلبل، داستان دوستاري به گل گفتم رموز دلفريبي
فرا گيرند درس كامكاري زمن، گلهاي نوروزي شب و روز
در اين گنجينه داري هر چه داري چو من گنجور باغ و بوستانم
ز دوران بدين بي اعتباري مرا با خودا وديعتهاست پنهان
بدين بي پايي و نا پايداري هزاران گنج را گشتم نگهبان
بري بودم و ننگ بد شعاري دل و دامن نيالودم به پستي
كه باشد جامه پرهيزكاري سپيدم زان سبب كردند در بر
هزاران كار كردم گر شماري قضا بس كار بشمرد و به من داد
چه شبها كرده ام شب زنده داري براي خواب سرو و لاله و گل
كه ميل خواب داري؟ گفت آري به خيري گفتم اندر وقت سرما
كه ايمن باشي از باز شكاري به بلبل گفتم اندر لانه بنشين
كه بايد صبر كرد و برباري چو نسرين اوفتاد از پاي، گفتم
ننوشد مي بوقت هوشياري شكستم لاله را ساغر. كه ديگر
كه تا بيرون كند از سر خماري فشردم نرگس مخمور را گوش
بگفت از راست بايد گفت: ياري چو سوسن خسته شد گفتم چه خواهي
گوارايي رسد زين ناگواري ز برف آماده گشت آب گوارا
منش دادم كلاه شهرياري بهار از سردي من يافت گرمي
نمي كرديم گر ما پرده داري نه گندم داشت برزيگر، نه خرمن
زبوني باشد و بد روزگاري اگر يك سال گردد خشك سالي
مرا بگذشت وقت آبياري ازين پس، باغبان آيد به گلشن
ز باران و ز باد نو بهاري روان آيد به جسم، اين مردگانرا
بدل بر فربهي گردد نزاري درختان، برگ و گل آرند يكسر
نه بيهوده است اين چشم انتظاري به چهر سرخ گل، روشن كني چشم
ره آورد مرا هرگز نياري نثارم گل، ره آوردم بهار است
تو اكنون از منش كن خواستگاري عروس هستي از من يافت زيور
كه ما كرديم اين خدمتگذاري  خبر ده بر خداوندان نعمت

   

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin