|
اندوه
فقر |
|
| |
|
|
|
كاوخ از پنبه
ريشتنم موي شد سفيد
|
با دوك
خويش، پير زني گفت وقت كار
|
|
|
كم نور گشت ديده
ام و قامتم خميد |
از بس كه بر تو خم
شدم و چشم دوختم |
|
|
بر من گريست زار
كه فصل شتا رسيد |
ابر آمد و گرفت سر
كلبه مرا |
|
|
هر كس كه بود، برگ
زمستان خود خريد |
جز من كه دستم از
همه چيز جهان تهي است |
|
|
اين آرزوست گر نگري،
آن يكي اميد |
بي زر، كسي به كس ندهد
هيزم و زغال |
|
|
بگريخت هر خزنده و در
گوشه اي خزيد |
بر بست هر پرنده در
آشيان خويش |
|
|
چون گشت آفتاب جهانتال
ناپديد |
نور از كجا به روزن
بيچارگان فتد |
|
|
خونابه دلم ز سر
انگشتها چكيد |
از رنچ پاره دوختن و
زحمت رفو |
|
|
زين روي وصله
كردم، از آن روز هم دريد |
يك جاي وصله در
همه جامه ام نماند |
|
|
لرزيد بند دستم و
چشمم دگر نديد |
ديروز خواستم چو
بسوزن كنم نخي |
|
|
چبوي طعام خانه
همسايگان شنيد |
من بس گرسنه خفتم
و شبها مشام من |
|
|
هر گه ابر ديدم و
باران، دلم تپيد |
ز اندوه دير گشتن
اندود بام خويش |
|
|
در برف و گل
چگونه تواند كس آرميد |
پرويزن است سقف
من. از بس شكستگي |
|
| بر
بام و سفق ريخته ام تارها تنيد |
هنگام صبح در عوض
پرده، عنكبوت |
|
|
بر پاي من بهر
قدمي خارها خليد |
در باغ دهر بهر
تماشاي غنچه اي |
|
|
سيل
سرشك زان سبب از ديده ام دويد |
سيلابهاي حادثه
بسيار ديده ام |
|
|
اقبال
از چه راه ز بيچارگان رميد |
دولت
چه شد كه چهره زدرماندگان بتافت |
|
|
بيهوده
اش مكوب كه سر دست اين حديد |
پروين،
توانگران غم مسكين نمي خورند |
|
|

|