|
كعبه دل |
|
| |
|
|
|
سخن مي گفت با
خود كعبه، زينسان
|
گه
احرام، روز عيد قربان
|
|
|
عروس پرده بزم
وصالم |
كه من، مر آت نور
ذوالجلالم |
|
|
خداوندم عزيز و
نامور داشت |
مرا دست
خليل الله بر افراشت |
|
|
مكاني همچو من،فرخنده
و پاك |
نباشد هيج اندر
خطه خاك |
|
|
چو ملك من،سراي
ايمني نيست |
چو بزم من، بساط روشني
نيست |
|
|
بسي قربانيان خاص
داريم |
بسي سرگشته اخلاص
داريم |
|
|
بناي شوق را، بنياد از
ماست |
اساس كشور ارشاد، از
ماست |
|
|
خداوند جهان را
خانه، ماييم |
چراغ اين همه پروانه،
ماييم |
|
|
حقيقت را كتاب و
دفتر، اين جاست |
پرستشگاه ماه و
اختر، اين جا است |
|
|
بسي گردن
فرازان، سر نهادند |
در اين جا. بس
شهان افسر نهادند |
|
|
بسي گنجينه، در
پا ريختندم |
بسي گوهر، ز بام
آويختندم |
|
|
به معني، حامي
افتادگانيم |
به صورت، قبله
آزادگانيم |
|
|
در آن هم، نكته
اي جز نام حق نيست |
كتاب عشق را، جز
يك ورق نيست |
|
| مبارك
نيتي، كاين كار پرداخت |
مقدس همتي، كاين
بارگه ساخت |
|
|
خدا را سجده آرد،
گاه و بي گاه |
در اين درگاه، هر
سنگ و گل و كاه |
|
|
ستايش مي كنند،
اجسام و اجرام |
« انا الحقّ »مي
زند اين جا، در و بام |
|
|
سخن گويان معني،
معني بي زبانند |
در اين جا،
عرشيان تسبيح خوانند |
|
|
پر روح الامين. فرش
ره ماست
|
بلندي را، كمال
از درگه ماست |
|
|
كسي را دست بر كس
تاختن نيست
|
در اين جا، رخصت
تيغ آختن نيست |
|
|
شكار آسوده است و
طاير آزاد
|
نه دام است
اندرين جانب، نه صياد |
|
|
خوش آن معمار، كاين
طرح نكو ريخت
|
خوش آن
استاد، كاين آب و گل آميخت |
|
|
خوش آن بازارگان،
كاين حله بفروخت
|
خوش آن درزي،كه
زرين جامه ام دوخت |
|
|
به گردون بلندم،
برتريهاست
|
مرا. زين حال،بس
نام آوريهاست |
|
|
ز نيكان، خود
پسنديدن نه نيكوست
|
بدو خنديد دل
آهسته، كاي دوست |
|
|
گه گويي فارغي
از كعبه دل
|
چنان راني
سخن، زين توده گل |
|
|
مبارك كعبه اي
مانند دل نيست
|
تو را چيزي
برون از آب و گل نيست |
|
|
مرا بفراشت دست حي
داور
|
تو را گر ساخت
ابراهيم آذر |
|
|
مرا از پپرتو جان،
آب و رنگ است
|
تو را گر آب و
رنگ از خاك و سنگ است |
|
|
مرا آرامگاه از
سينه دادند
|
تو را گر گوهر
و گنجينه دادند |
|
|
مرا بازست در. هر
گاه و بي گاه
|
تو را در
عيدها بوسند درگاه |
|
|
مرا معمار هستي،
كرد آباد
|
تو را گر بنده
اي بنهاد بنياد |
|
|
مرا تفسيري از هر
دفتر آرند
|
تو را تاج ار
ز چين و كشمر آرند |
|
|
مرا در هر رگ، از
خون جويباري است
|
ز ديبا، گر
تورا نقش و نگاري است |
|
|
تو از خاكي و ما از
جان پاكيم
|
تو جسم تيره
اي، ما تابناكيم |
|
|
مرا هم هست تدبيري
و رايي
|
تو را گر مروه
اي هست و صفايي |
|
|
وگر هست، انعكاس
چهره اوست
|
در اين جا
نيست شمقي جز رخ دوست |
|
|
مرا يارند عشق و
حسرت و آه
|
تو را گر دوست
دارند اختر و ماه |
|
|
مرا با عقل و جان،
همسايه كردند
|
تو را گر غرق
در پيرايه كردند |
|
|
در اين گمگشته
كشتي، ناخداهاست
|
در اين
عزلتگه شوق، آشناهاست |
|
|
به معني، خانه خاص
خداييم
|
به ظاهر، ملك
تن را پادشاهيم |
|
|
جز اين يك نقش، هر
نقشي مجازي است
|
در اين جا
رمز، رمز عشق بازي است |
|
|
به خون آلوده.
پيكانهاست مارا
|
در اين
كرداب، قربانهاست ما را |
|
|
ازين دريا، به جز
ساحل نديدي
|
تو. خون
كشتگان دل نديدي |
|
|
كجا ز آلودگيها باك
دارد
|
كسي كاو كعبه
دل پاك دارد |
|
|
چه قنديلي است از
جان روشناتر
|
چه محرابي
است از دل با صفاتر |
|
|
خوش آن مرغي، كازين
شاخ آشيان كرد
|
خوش آن كو
جامه از ديباي جان كرد |
|
|
كند در سجده گاه
دل، نمازي
|
خوش آن كس كه
از سر صدق و نيازي |
|
|
كه دل چون كعبه،
زآلايش تهي است
|
كسي بر
مهتران، پروين، مهي داشت |
|
|

|