help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

   

 

پروين اعتصامي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب

  

       كرباس و الماس

 
به دست آورد الماسي دل افروز

 يكي گوهر فروشي، ثروت اندوز

ببستش سخت و سوي مخزنش برد نهادش در ميان كيسه اي خرد
به شام اندر، نهفت آن روز روشن در افكندش به صندوقي از آهن
چراغ ايمن نمود، از فتنه باد بر آن صندوق زد قفلي ز پولاد
حساب كار خود گم كرد ناگاه ز بند و بست، چون شد كيسه آگاه
بباليد و بسي خود را پسنديد چو مهر و اشتياق گوهري ديد
نه زيبا بود و مي پنداشت زيباست نه تنها بود و مي انگاشت تنهاست
كه بهر اوست رنج پاسباني گمان كرد، از غرور و سرگراني
فروتن بود، گر سرمايه اي داشت بدان بيمايگي، گردن برافراشت
به وزن و قدر خويش، افزود بسيار ز حرف نرخ و پيغام خريدار
به نام ماست، هر رمزي كه اين جاست به خود گفت اين جهان افروزي از ماست
چه مي كردم در اين صندوق آهن نبود ار حكمتي در صحبت من
عجب رنگي در اين رخسار بود است جمال و جاه ما، بسيار بود است
عجب رخشنده بود اين بخت پيروز بهاي ما فزون كردند هر روز
كه بستندم چنين با قفل پولاد مرا نقاد گردون قيمتي داد
نه تنهايي، رفيقي هست در راه بدو الماس گفت،‌اي يار خود خواه
قرين ما شدي، ما را نديدي چه شد كاين چهر زيبا را نديدي
چه خوشي، ريسمان و آسمان را چه نسبت با جواهر، ريسمان را
كسي ديبا نبافد بها نخ خام نباشد خود پسندي را سرانجام
نه بهر كيسه، تز بهر گهر داشت اگر گوهر فروش، اين جا گذر داشت
نه از بهر شما، از بهر ما رفت به مخزن، گر شبي چون و چرا رفت
تو چون شب تيره، من صبح درخشان تو مشتي پنبه، من پرورده كان
تو را بگرفت دست چرخ از خاك چو در دامن گرفتي گوهري پاك
گشايند از تو بند و قفل از در چو برگيرند اين پاكيزه گوهر
تو را همسايه نيكو بود، اي دوست تو پنداري ره و رسم تو نيكوست
كه داري همچو من، جاني در آغوش از آن معني، نكردندت فراموش
كه بسپردند گنجي شايگانت از آن كردند در كنجي نهانت
شود كار تو نيز آن گه دگرگون چو نقش من فتد زين پرده بيرون
نه غير از ريسمانت، تار و پودي نه اين جا مايه اي ماند، نه سودي
تو كرباسي، مرا خوانند الماس به پيرامون من، دارند شب ياس
تو را برداشت، تا بيند مرا روي نظربازي نمود، آن يار دلجوي
تو را بربست و ما مانديم ايمن تو را بگشود و ما گشتيم روشن
چو آن بيرون شد، اين يك مشت خاك است صفاي تن، ز نور جان پاك است

   

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin