help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

   

 

پروين اعتصامي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب

  

       قاعد تقدير

 
كاي خودپسند، با منا اين بدسري چراست

كرد آسيا ز آب، سحرگاه باز خواست

از خيره گشتن تو،‌مرا وزن و قدر كاست از چيره دستي تو ، مرا صبر و تاب رفت
وان خاك، چون نسيم به من بگذرد، هباست هر روز، قسمتي ز تنم خاك مي شود
چون من كه ديده اي كه شب وروز مبتلاست آسوده اند كارگران، جمله.‌وقت شب
آگه نيم كزين همه گردش، چه مدعاست گريدن است كار من، از ابتداي كار
اين چشمه فساد، ندانستم از كجاست فرسودن من از تو بدينسان، شگفت نيست
شايد كه بازگشت تو، اين درد را دواست زان پيشتر كه سوده شوم پاك، باز گرد
آلودگي، چگونه در اين پاكي و صفاست با اين خوشي، چرا به ستم خوي كرده اي
بر من هر آنچه از تو رسد، خواري و جفاست در دل هر آنچه از تو نهفتم، شكستگي است
بهر گذشتن تو به صحرا، هزار جاست بيهوده چند عرصه به من تنگ مي كني
ما رهرويم و قايد تقدير، رهنماست خنديد آب، كين ره و رسم از من و تو نيست
بس فتنه ها كه با تو نه و با من آشناست من از تو تيره روز ترم. تنگدل مباش
هرگز نگفته ام كه سموم است يا صباست لرزيده ام هميشه ز هر باد و هر نسيم
بر حالم،‌اين پريشي و افتادگي گواست از كوه و آفتاب، بسي لطمه خورده ام
طبعم غني و دوستيم خالي از رياست همواره جود كردم و چيزي نخواستم
بس غنچه كز فروغ منش رونق و ضياست بس شاخه كز فتادگيم بر فراشت سر
گر حله يماني و گر كهنه بورياست ز آلودگي، هر آنچه رسيدست شسته ام
با من نگفت هيچ كسي، كاين چه ماجراست از رود و دشت و دره گذشتم هزار سال
آن قطره گاه در زمي و گاه در سماست هر قطره ام كه باد پراكنده مي كند
سرگشته ديده ايد كه او ا نه سر، نه پاست سرگشته ام چو گوي، ز روزي كه زاده ام
كاز من هميشه باغ و چمن را گل و گياست از كار خويش. خستگيم نيست، زان سبب
ورنه به كوهسار، بسي سنگ بي بهاست قدر تو آن بود كه كني آرد، گندمي
آسودگي و خوشدلي از آب و نان ماست گر رنچ مي كشيم چه غم، ز آن كه خلق را
سنگي تو، گر كه كار كني بشكني، رواست آبم من، ار بخار شوم در چمن،‌خوش است
از كارگاه دهر، همين كارمان سزاست چون كار هر كسي به سزاوار داده اند
كشتي، مبرهن است كه محتاج ناخداست با عزم خويش، هيچ يك اين ره نمي رويم
هرچ آن به ما كنند، نه از ما، نه از شماست در زحمتيم هر دو ز سختي و رنج، ليك
در دست ديگري است، گر آب و گر آسياست از ما چه صلح خيزد و جنگ، اين چه فكرت است

   

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin