|
فريب
آشتي |
|
| |
|
|
|
كه چند دشمني
از بهر حرص و آز كنيم
|
ز
حيله، بر در موشي نشست گربه و گفت
|
|
|
به راه سعي و عمل،
فكر برگ و ساز كنيم |
بيا كه رايت صلح و
صفا برافرازيم |
|
|
وجود، فارغ از
انديشه و نياز كنيم |
بيا كه حرص دل و آز
ديده را بكشيم |
|
|
بيا رويم سوي مسجد
و نماز كنيم |
بسي به خانه
نشستيم و دامن آلوديم |
|
|
اگر كه گوش به پند تو
حيله ساز كنيم |
بگفت، كارشناسان به ما
بسي خندند |
|
|
به خلوتي كه تو شاهد
شوي، چه راز كنيم |
ز توشه اي كه تو تعيين
كني، چه بهره بريم |
|
|
نوازشي نشنيديم، تا كه
ناز كنيم |
رعايت از تو نديديم تا
شويم ايمن |
|
|
كه ما اشاره بدان
زخم جانگداز كنيم |
خود، آگهي كه چه كردي به
ما، دگر مپسند |
|
|
نه قصه اي ز نشيب و
نه از فراز كنيم |
بلاي راه تو بس
ديده ايم، به كه دگر |
|
|
اگر كه پاي، ازين
بيشتر دراز كنيم |
دگر به كار نيايد
گليم كوته ما |
|
|
به روي دشمن خود
در چگونه باز كنيم |
خلاف معرفت و
عقل، ره چرا سپريم |
|
|
حقيقت است، چرا
صحبت از مجاز كنيم |
حديث روشن ظلم
شما و ذلت ما |
|
|

|