help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

   

 

پروين اعتصامي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب

  

       فرشته انس

 
در آن وجود كه دل مرد، مرده است روان

 در آن سراي كه زن نيست، انس و شفقت نيست

براي مرد كمال و براي زن نقصان به هيچ مبحث و ديباچه اي، قضا ننوشت
كه ساخت خانه بي پاي بست و بي بنيان؟ زن از نخست بود ركن خانه هستي
نمي شناخت كس اين راه تيره را پايان زن ار به راه متاعب نمي گداخت چو شمع
نداشت گوهري عشق، گوهر اندر كان چو مهر، گر كه نمي تافت زن بكوه وجود
فرشته بين، كه برو طعنه مي زند شيطان فرشته بود زن، آن ساعتي كه چهره نمود
بزرگ بوده پرستار خردي ايشان اگر فلاطن و سقراط، بوده اند بزرگ
سپس به مكتب حكمت، حكيم شد لقمان به گاهواره مادر، به كودكي بس خفت
شدند يكسره، شاگرد اين دبيرستان چه پهلوان و چه سالك، چه زاهد و چه فقيه
نظام و امن، كجا يافت ملك بي سلطان حديث مهر، كجا خواند طفل بي مادر
يكي است كشتي و آن ديگري است كشتيبان وظيفه زن و مرد، اي حكيم، داني چيست
دگر چه باك ز امواج و ورطه و طوفان چو ناخداست خردمند و كشتيش محكم
اميد سعي و عملهاست، هم ازين، هم ازان به روز حادثه، اندريم حوادث دهر
ز مادرست ميسر، بزرگي پسران هميشه دختر امروز، مادر فرداست
بجز گسيختگي. جامه نكو مردان اگر رفوي زنان نكو نبود، نداشت
حطام و ثروت زن چيست، مهر فرزندان توان و توش ره مرد چيست، ياري زن
طبيب بود و پرستار و شحنه و دربان زن نكوي، نه بانوي خانه تنها بود
بروز سانحه، تيمار خوار و پشتيبان به روزگار سلامت، رفيق و يار شفيق
به حرف زشت‌، نيالود نيكمرد رهان ز بيش و كم، زن دانا نكرد روي ترش
گهيش مرد و زمانيش زن، گرفت عنان سمند عمر، چو آغاز بدعناني كرد
كه داشت ميوه اي از باغ علم، در دامان چه زن، چه مرد، كسي شد بزرگ و كامروا
متاعهاست، بيا تا شويم بازرگان به رشته هنر و كارخانه دانش
فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان زني كه گوهر تعليم و تريت نخريد
نه آ“ كه هيچ نيرزد، اگر شود عريان كسي است زنده كه از فضل، جامه اي پوشد
تمام را بدريديم، بهر يك عنوان هزار دفتر معني، بما سپرد فلك
هنر و كرد تجلي، شديم ما پنهان خرد گشود چو مكتب، شديم ما كودن
گر از ميان نرود، رفته ايم ما ز ميان بساط اهرمن خود پرستي و سستي
كه نرخ جامه بهمان چه بود كفش فلان هميشه فرصت ما، صرف شد در اين معني
براي روح، بريديم جامه خذلان براي جسم، خريديم زيور پندار
به هر كنار گشوديم بهر تن، دكان قماش دكه جان را،‌ به عجب پوسانديم
نه عزت است، هوانست اين عقيده، هوان نه رفعت است ، فساد است اين رويه، فساد
نه مرغكيم، كه باشيم خوش به مشتي دان نه سبزه ايم، كه روييم خيره در جر و جوي
كه حله حلب ارزان شد است يا كه گران چو بگرويم بكرباس خود، چه غم داريم
هزار بار برازنده تر بود خلقان از آن حرير كه بيگانه بود نساجش
چه ديبه اي است نكوتر ز ديبه عرفان چه حله اي است گرانتر ز حليت دانش
بكار خانه همت، حرير گشت و كتان هر آن گروهه كه پيچيده شد بدوك خرد
بگوشواره و طوق و به ياره مرجان نه بانوست كه خود را بزرگ مي شمرد
ز رنگ جامه زر بفت و زيور رخشان چو آب رنگ فضيلت به چهره نيست چه سود
سزاست گوهر دانش نه گوهر الوان براي گردن و دست زن نكو،‌ پروين

   

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin