help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

   

 

پروين اعتصامي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب

  

       غرور نيكبختان

 
همايون طالعي، فرخنده رايي

ز دامي ديد گنجشكي همايي

نه يك شب در قفس بگرفته آرام نه پايش مانده اندر حلقه دام
نه بندي گشتن آزادگان را نه ديده خواري افتادگان را
نه اندهيش بهر آشيانه نه فكريش از براي آب و دانه
نه با صيادش افتاده سر و كار نه غافل گشته هيچ از رسم و رفتار
نه سنگ فتنه،  اندامش شكسته نه تيري بر پر و بالش نشسته
كه اي اقبال بخش تند پرواز بكرد آن صيد مسكين، ناله آغاز
خمار من نگر، بگذار مستي مرا بين و رها كن خود پرستي
كه مي نتوانم از دل كرد فرياد چنان در بند سختم بسته صياد
كه نشناسم صباح روشن از شام چنان تيره است در چشم من اين دام
كه گويي بسته ام در حصني از سنگ چنان دلتنگم از اين محبس تنگ
نه كار آگاهي از دام جستن نه دارم دست دام از هم گسستن
شده ژوليده ز انده. پر و بالم مشوش گشته از محنت، خيالم
بخون آغشته ام، از پنجه تا پر غبار آلوده ام، از پاي تا سر
به تدبيري ز پايم بند بگشاي ز اوج آسمان، لختي فرود آي
كجا با تيره روزان آشناييم بگفت، اي پست طالع، ما هماييم
پريشان صيد، باز آواز دادش سحرگه، چون گذر زان ره فتادش
در اين بيچارگي، درياب ما را كه، اي پيرو شده آز و هوي را
كه گردم كشته تا پايان امروز از آن مي ترسم، اي يار دلفروز
به مانند تو در گردون پريدن مرا هم هست اميد رهيدن
ز كوي و بام، چيدن دانه اي چند  نشستن در درون خانه، خرسند
توانم جست از بامي به بامي چو كبكان، گر نتوانم خرامي
توانم كرد كوته جست و خيزي ندانم گر چه با شاهين ستيزي
توانم برد خاشاكي به منقار توانم خفت بر شاخي به گلزار
نه وقت كار، هنگام فراغ است بگفت اكنون زمان سير باغ است
بيامد طاير دولت دگر بار چو روزي و شبي بگذشت زين كار
گشوده پر براي سايباني خريده دل براي مهرباني
شده آماده بهر چاره سازي فرامش كرده آن گردن فرازي
پراكنده به هر سويي، پري ديد ز برق آرزو. خاكستري ديد
هوسها جملگي بر باد رفته بناي شوق را بنياد رفته
گسسته رشته هاي محكم دام رسيده آن سيه كاري به انجام
كه برهاني غريقي را ز غرقاب از آن كشتيت افتادست در آب
كه بفروزي چراغ تيره روزان از آنت هست چشم دل، فروزان
كه بر گلهاي باغ افكند سايه به گلشن، سرو ازان بفراشت پايه
بترس از روزگار ناتواني بپرس از ناتوانان تا تواني
كه بخشد نور بر آبي و خاكي ز مهر، آموز رسم تابناكي
نوايي داد تا برگ و نوا داشت نكوكار آن كه همراهي روا داشت
به نيكي، پارگيها را رفو كرد خوش آن كاو گمرهي را جستجو كرد
مبادا بر تو گردون تابد ابروي متاب،‌اي دوست. بر بيچارگان روي
چو خير كس نمي خواهيم ، پستيم اگر بر دامن كيوان نشستيم

   

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin