help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

   

 

پروين اعتصامي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب

  

       عيب جو

 
كاين مرغ زشت، روي چه خود خواه و خود نماست زاغي به طرف باغ، بطاووس طعنه زد
اين زيب و رنگ را نتوان گفت دلرباست اين خط و خال را نتوان گفت دلكش است
دمش چو دم روبه و رنگش چو كهرباست پايش كج است و زشت، ازان كج رود به راه
پشت سرش بر آمده گردنش دوتاست نوكش، چو نوك بوم سيه كار، منحني است
تنها پرنده اي كه در اين عرصه و فضاست از فرط عجب و جهل، گمان مي برد كه اوست
اين بي هنر، نه در خور اين مدحت و ثناست اين جانور نه لايق باغ است و بوستان
از پا فتاده هوس و كشته هوي ست رسم و رهيش نيست. بجز حرص و خودسري
هرگز نگفته است بدانديش، حرف راست طاووس خنده كرد كه راي تو باطل است
هرگز دليل را نتوان گفت، ادعاست مردم هميشه نقش خوش ما ستوده اند
از قلب پاك، نيت آلوده بر نخاست بدگويي تو اين همه، از فرط بد دلي است 
در عيب خويش، ننگرد آن كس كه خودستاست ما عيب خود، هنر نشمرديم هيچ گاه
چشمم ز راه شرم و تأسف، به سوي پاست گاه خرام و جلوه بنزهتگه چمن
دزدي كند به هر گذر و باز ناشتاست ما جز نصيب خويش نخوريم، ليك زاغ
نقص و خرابي و گژي ديگرم كجاست در من چه عيب ديده كسي غير پاي زشت
آرايش وجود من، اي دوست، بي رياست پيرايه اي به عمد، نبستم ببال و پر
چيزي نخواستيم،‌فلك داد آنچه خواست ما بهر زيب و رنگ، نكرديم گفتگو
بر من فزود، آنچه كه از خلقت تو كاست كار آگهي كه آب و گل ما بهم سرشت
مرغي كلاغ لاشخور و ديگري هماست در هر قبيله بيش و كم و خوب و زشت هست
چون بنگري، همان سيه زشت بينواست صد سال گر بدجله بشويند زاغ را
مرغي كه چون منش پر زيباست مبتلاست هرگز پر تو را چو پر من نمي كنند
ما را هميشه ديده صياد در قفاست آزادي تو را نگرفت از تو، هيچ كس
كس دم نمي زند كه صواب است يا خطاست فرمانده سپهر، چو حكمي نوشت و داد
از ما و فكر ما، فلك پير را غناست ما را براي مشورت، اين جا نخوانده اند
خودبين، بكشتي آمد و پنداشت ناخداست احمق، كتاب ديد و گمان كرد عالم است
اين خورده گيري، از نظر كوته شماست ما زشت نيستيم،‌تو صاحب نظر نه اي
اين رمزها به دفتر مستوفي قضاست طاووس را چه جرم، اگر زاغ زشت روست

   

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin