help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

 
 
نظامي گنجوي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب
 

به ياد بزرگان

 

دلا تا بزرگي نياري به دست
به جاي بزرگان نشايد نشست
بزرگيت بايد در اين دسترس
به ياد بزرگان برآور نفس
سخن تا نپرسيد لب بسته دار
گهر نشكني تيشه آهسته دار
نپرسيده هر كو سخن ياد كرد
همه گفته خويش بر باد كرد
به بي ديده، نتوان نمودن چراغ
كه جز ديده را دل نخواهد به باغ
سخن گفتن آنگه بود سودمند
كز آن گفتن آوازه گردد بلند
چو در خورد گوينده نايد جواب
سخن ياوه كردن نباشد صواب
دهن را به مسمار بر دوختن
به از گفتن و گفته را سوختن
چه مي گويم اي نانيوشنده مرد
ترا گوش بر قصه خواب و خورد
چه داني كه من خود چه فن مي زنم
دهل بر دَرِ خويشتن مي زنم

متاع گرانمايه دارم بسي
نيارم برون تا نخواهد كسي
مرا با چنين گوهري ارجمند
همي حاجت آيد به گوهر پسند
نيوشنده اي خواهم از روزگار
كه گويم بدو راز آموزگار
بكاوم به الماس او كان خويش
كنم بسته درجان او جان خويش
زمانه چنين پيشه ها پُر دهد
يكي دُر ستاند يكي دُر دهد
مگر بار بر گنج از آن رو نشست
كه تا رايگان مهره نايد به دست
اگر نخل خرما نباشد بلند
ز تاراج هر طفل يابد گزند
منم سرو پيراي باغ سخن
به خدمت ميان بسته چون سرو بن
فلك وار دور از فسوس همه
سرآمد ولي پاي بوس همه
نخندم بر اندوه كس برق وار
كه از برق من در من افتد شرار
به هر خار چون گل صلايي زنم
به هر زخم چون ني نوايي زنم
نمايم جو و گندم آرم به جاي
نه چون جوفروشان گندم نماي

كه ديدست بر هيچ رنگين گلي
زمن عالي آوازتر بلبلي
به هر دانشي دفتر آراسته
به هر نكته اي خامه اي خواسته
پذيرفته از هر فني روشني
جداگانه در هر فني يك فني
شكردانم از هر لب انگيختن
گلابي زهر ديده اي ريختن
كسي را كه در گريه آرم چو آب
بخندانمش باز چون آفتاب
گه از هر سخن بر تراشم گلي
بر آن گل زنم ناله چون بلبلي
اگر بِهْ ز خودگلبني ديدمي
گل سرخ يا زرد ازو چيدمي
نشينم چو سيمرغ درگوشه اي
دهم گوش را از دهن توشه اي
در خانه را چون سپهر بلند
زدم بر جهان قفل و بر خلق، بند
يكي مرده شخصم به مردي روان
نه از كارواني و در كاروان
به صد رنج دل يك نفس مي زنم
بدان تا نخسبم جرس مي زنم

ندانم كسي كو به جان و به تن
مرا دوست تر دارد از خويشتن
ز مهر كسان روي بر تافتم
كس خويش هم خويش را يافتم
گَرَم نيست روزي ز مهر كسان
درحاجت از خلق بر بسته بِهْ
ز درباني آدمي رسته بِهْ
مرا كاشكي بودي آن دَسترس
كه نگذارمي حاجت كس به كس
زميني كه دارد بر و بوم سُست
اساسي برو بست نتوان درست
به رونق توانم من اين كار كرد
به بي رونقي كار نايد زمرد
چو دردانه باشد تمناي سود
كديور در آيد به كشت و درود
غله چون شود كاسد و كم بها
كند برزگر كار كردن رها
ترنم شناسان دستان نيوش
ز بانگ مغني گرفتند گوش
ضرورت شد اين شغل را ساختن
چنين نامه نغز پرداختن
به نقشي كه نزد كلان نيست خرد
نمودم بدين داستان دستبرد
از اين آشنا روي تر داستان
خنيده نيامد بر راستان
دگر نامه ها را كه جويي نَخُست
به جمهور ملت نباشد درست
نباشد چنين نامه تزوير خيز
نبشته به چندين قلمهاي تيز
به نيروي نوك چنين خامه ها
شرف دارد اين بر دگر نامه ها

سخنگوي پيشينه داناي طوس
كه اراست روي سخن چون عروس
در آن نامه كان گوهر سفته راند
بسي گفتنيها كه ناگفته ماند
اگر هر چه بشنيدي از باستان
بگفتي دراز آمدي داستان
نگفت آنچه رغبت پذيرش نبود
همان گفت كز وي گزيرش نبود
نظامي كه در رشته گوهر كشيد
قلم ديده ها را، قلم در كشيد
به ناسفته دري كه در گنج يافت
ترازوي خود را گهر سنج يافت
شرفنامه را فرخ آوازه كرد
حديث كهن را بدو تازه كرد
 

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin