help118.com

صفحه كليد فارسي

صفحه اصلي

جستجوي تركيبي

ثبت نام

راهنماي سايت

سرويس و خدمات

تماس با ما

شركتها و موسسات خصوصي

سازمانها ، مراكز و ارگانها

اشخاص

: جستجو از روي 

فهرست موضوعي

كتابخانه ها  ،  فرهنگسراها  

موزه ها  ،  نگارخانه ها  

تالارهاي فرهنگ ، سينماها  

بيمارستانها  ،  داروخانه ها  

آتش نشاني و خدمات  ايمني   

كد شهرهاي ايران  ،  كد   كشورهاي جهان   

...و بقيه

 

ساير امكانات  

 ارسال كارت پستال  

ارسال پست الكترونيك  

تبليغات و نيازمنديها  

نظر سنجي  

مسابقات اينترنتي  

پيوند به سايت هاي ديگر  

: نام كاربري 

: رمز عبور 

  

رمز را فراموش كرده ام

 
 
نظامي گنجوي < مجموعه اشعار شاعران < فرهنگ وادب
 

ختم كتاب

 

نظامي هان و هان تا زنده باشي
چنان خواهم چنان كافكنده باشي
نه بيني دُر كه دريا پرور آمد
از افتاده چگونه بر سر آمد
چو دانه گر بيفتي بر سر آيي
چو خوشه سرمكش كز پا در آيي
مدارا كن كه خوي چرخ تند است
به همت رو كه پاي عمر كند است
هوا مسموم شد با گرد مي ساز
دوا معدوم شد با درد مي ساز
 برون كش پاي ازين پاچيله چيله تنگ
كه كفش تنگ دارد پاي را لنگ
قدم درنه كه چون رفتي رسيدي
همان پندار كاين ده را نديدي
اگر عيشي است صد تيمار با اوست
وگر برگ گلي صد خار با اوست
به تلخي و به ترشي شد جواني
به صفرا و به سودا زندگاني
به وقت زندگي رنجور حاليم
كه با گرگان وحشي در جواليم

به وقت مرگ با صد داغ حرمان
ز گرگان رفت بايد سوي كرمان
زگرگان تا به كرمان راه كم نيست
ز ما تامرگ مويي نيز هم نيست
سري داريم و آن سر هم شكسته
به حسرت بر سر زانو نشسته
چو مويي برف ريزد پر بريزيم
همه در موي دام و دد گريزيم
بدين پا تا كجا شايد رسيدن
بدين پر تا كجا شايد پريدن
ستمكاري كنيم آنگه به هر كار
زهي مشتي ضعيفان ستمكار
كسي كو بر پر موري ستم كرد
هم از ماري قفاي آن ستم خورد
به چشم خويش ديدم درگذرگاه
كه زد بر جان موري مرغكي راه
هنوز از صيد منقارش نپرداخت
كه مرغي ديگر آمدكار او ساخت
مگر نشنيدي از فراش اين راه
كه هر كو چاه كند افتاد در چاه
همان بِهْ كاين نصيحت ياد گيريم
كه پيش از مرگ يك نوبت بميريم
ز محنت رست هر كو چشم در بست
بدين تدبير طوطي از قفس رست

بدين قاروره تا چند آب ريزي
بدين غربال تا كي خاك بيزي
نخواهد ماند آخر جاودانه
در اين نه مطبخ اين يك چارخانه
چو وقت آيد كه وقت آيد به آخر
نهانيها كنند از پرده ظاهر
نبيني گرد ازين دوران كه بيني
جز آن قالب كه در قلبش نشيني
از ين جا توشه بر كانجا علف نيست
در اينجا جو كه آنجا جز صدف نيست
در اين مشكين صدفهاي نهاني
بسا درها كه بيني از معاني
نو آيين پرده اي بيني دلاويز
نواي او نوازشهاي نوخيز
كهن كاران سخن پاكيزه گفتند
سخن بگذار، مرواريد سفتند
سخنهاي كهن زالي مطرّا ست
وگر زال زر است انگار عنقاست
درنگ روزگار و گونه گرد
كند رخسار مرواريد را زرد
نگويم زر پيشين نو نيرزد
چو دقيانوس گفتي جو نيرزد

گذشت از پانصد و هفتاد و شش سال
نزد بر خط خوبان كس چنين خال
چو دانستم كه دارد هر دياري
زمهر من عروسي در كناري
طلسم خويش را از هم گسستم
به هر بيتي نشاني باز بستم
بدان تا هر كه دارد ديدنم دوست
ببيند مغز جانم را در اين پوست
اگر من جان محجوبم تن اين است
وگر يوسف شدم پيراهن اين است
عروسي را كه فرش گل نپوشد
اگر پوشد ز چشم از دل نپوشد
نظامي نيز كاين منظومه خواني
حضورش در سخن يابي عياني
نهان كي باشد از تو جلوه سازي
كه در هر بيت گويد با تو رازي
پس از صد سال اگر گويي كجا او
ز هر بيتي ندا خيزد كه ها او
چو كرم قز شدم از كرده خويش
بريشم بخشم ار برگي كنم ريش
حرامم باد اگر آبي خورم خام
حلالي بر نيارم پخته را كام
نخسبم شب كه گنجي بر نسنجم
دري بي قفل دارد كان گنجم
زمين اصلي ام در بردَن رنج
كه از يك جو پديد آرم بسي گنج
زدانه گر خورم مشتي به آغاز
دهم وقت درودن خرمني باز
بر آن خاكي هزاران آفرين بيش
كه مشتي جو خورد گنجي كند پيش
 

.كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت آروين تاژ آفرين مي باشد

Powered & Designed By Arveen Tazh Afarin