|
نفس
مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست،
پس
مي زند موج .
فغاني
به فريادرس مي زند موج !
من
آن رانده مانده بي شكيبم،
كه
راهم به فريادرس بسته،
دست
فغانم شكسته،
زمين
زير پايم تهي مي كند جاي،
زمان
در كنارم عبث مي زند موج !
نه
درمن غزل مي زند بال،
نه
در دل هوس مي زند موج ! |