|
ولو
هم بسيار باشد
مانند
مه در كشتزار ماند
و
گر خورشيد پشت افق باشد
به
زودي
مه
از بين خواهد رفت
نَي
را به من ده و آواز بخوان
زيرا
آواز بهترين دانش هاست
و
سوز و گداز نَي پس از خاموشي
ستارگان مي ماند
آزاده
در زمين
زنداني
خواسته هاي خويشتن خويش است
و
بي آنكه خود بداند
به
اسارت مي افتد
و
چون كسي رها گردد
در
بند معشوق مي باشد
او
عاقل و داناست
اما
ذاتاً
نسبت
به حق
سركش
و ناسپاس است
او
رهاست
و
براي رفتن به اوج شتاب مي كند
اما
حقير و ناتوان است
در
جنگل ها آزاده يا بنده خوار نباشد
بزرگواري
ها بيهوده اند
و
به مانند حبابهاي روي آب هستند
اگر
درخت بادام شكوفه هاي خود را
بر
زميني خشك بيفكند نمي گويد:
«من
بخشنده و بزرگوارم»
نَي
من را به من ده و آواز بخوان
زيرا
آواز
مجد
محكم و استواري است
و
سوز و گداز ني از هر چه هست
پست
وبزرگ ماندگارتر است
مردمان
در لطافت و نازكي همچون صدفي هستند
از
مرواريد تهي
خبيثان
را دو جان باشد
يكي
از موم و ديگري از سنگ
چه
سبك عقلان و مرداني زن صفت
جامه
هايي خون آلود در بر
لطافت
نزد مردمِ پست
همچو
پناه گرفتن به هنگام بيم و خطر
اگر
توانمندي نرم خوي را ببيني
بدان
چشم
ها با ديدن او بينايي خود را از دست
داده اند.
در
جنگل ها نرم خوي بزدل نيست
بالا
مي روند شاخه هاي درخت بان
در
كنار سنديان
و
گر به طاووس بخشند زينت همچو ارجوان
نخواهند
دانست كه زيبا شده
و
يا كه فتنه انگيز است
نَي
را به من ده و آواز بخوان
زيرا
آواز با لطافت ترين امانت هاست
و
سوز و گداز نَي از هر چه ناتوان و
توانا ماندگارتر است
زيركي
نزد مردم
از
براي رد گم كردن است
و
ناشايست ترينِ نوع آن
لاك
و مهر كردن خوان نعمت هاست
يكي
از علاقه به چيزي است كه از آن
ناآگاه است
و
هيچ نفع و ضرري از آن نيابد
ديگري
گستاخ است و خود رابي نياز بيند
در
خويش فرشته اي پندارد كه ندايش نغمه
آسا و سخنانش همچو آيات
ديگري
خويش را بلند مرتبه بيند
و
عكس خود را فراتر از ستاره و سايه اش
را همچو ماه
هر
دم روشن تر و درخشان تر
در
جنگل ها فريبنده اي زيرك نباشد
زيرا
فريبكاري از ناتواني و تهي دستي است
در
جنگل ها بيماري نيست
آب
رودهايش طعم شراب دارد
و
چنان جاري است
كه
سنگ هاي بزرگ راجابجا ميكند
نَي
رابه من ده و آواز بخوان
زيرا
آواز
زيركيِ
زيركان است
و
سوز و گداز نَي از هر چه نازك و
انبوه ماندگارتر است
دوست
داشتن گونه گون است نزد مردم
و
اكثرشان همچو گياهي در كشتزار
وليك،
بي شكوفه و بي ميوه
دوستي
ها
بيشترينشان
همچو
شراب
آسان
ترين آن خشنود مي كند
ليك
مي گساران
آن
را تنها براي خود مي پندارند
اگر
عشق در بستر
جسماني
شود
خود
را به دار مي آويزد
عشق،
پادشاه اسارت است
و
از زندگي روي گردان
زيرا
فريب خورده ياران است
در
جنگل ها، هيچ برهنه اي مدعي نجات
عشق نيست
و
گر همچو گاو وحشي حمله ور گردد
نخواهي
گفت: اين ديوانه ي عشق است
عشق
نزد مردم
بيماري
است ميان گوشت و استخوان
و
چون جوانان روي مي آورند
بيماري
از بين مي رود
نَي
را به من ده و آواز بخوان
زيرا
آواز
عشقي
است پاك
و
سوز و گداز نَي
از
هرچه زيبا و نمكين ماندگارتر است
اگر
عاشقي را رنجور و گرسنه بيني
اگر
او را تب دار و عرق ريزان
اگر
مردم درباره اش گويند:
او
همچنان مجنون است
چرا
در عشق شكيبا نيست؟
چرا
از او عبرت نمي گيرند؟
بگو:
آنان دلاورانند
پيش
از آنكه متولد شوند مرده اند
و
شما از كنه آفريدگار هيچ آگاهي
نداريد
در
جنگل ها رقيب نيست
و
گر غزالان با ديدن روي پنهان غيب
ديوانه گردند
كركس
با
افسوس نمي گويد:
اين
چيز عجيبي است
عاقل
نزد ما غريب و ناآشناست
ني
را به من ده و آواز بخوان
زيرا
آواز بهترين جنون است
و
سوز و گداز ني
از
هر چه زيرك صاحب راي ماندگارتر است
بگو
فخرِ فاتحان را فراموش كرده ايم
و
هرگز ديوانگان را از ياد نبرده ايم
در
دل ذوالقَرنين كشتارگاهي است
و
در درون قَيس پيكر باوقاري است
پيروزي
هاي آن، ماندگار نشد
ولي
شكست اين، پيروز فامي است
عشق،
روحاني است
عشق،
جسماني نيست
عشق،
شراب وحي است
اين
شراب براي مستان نيست
در
جنگل ها ذكري جز ياد عاشقان نيست
بزرگترها
مهتر شدند جنبيدند
و
در جهان طغيان ورزيدند
بسان
حرفي يا حروفي
كه
در نام تبهكاران جاي گرفتند
عشقِ
رسواگر
نزد
ما فتح مبين است
نَي
را به من ده و آواز بخوا
و
ستم زورگويان را فراموش كن
گل
زنبق
جام
شبنم
گل
زنبق
جام
خون نيست
در
دنيا سعادت چيست؟
جز
اميد و خيالي خام |