|
اگر
مردم مجبور شوند نيكي مي كنند
و
بدي هاي آنان با مرگ نيز از بين نمي
رود
اكثر
مردم عروسكاني بازيچه هستند كه
انگشتان روزگار
آنان
را به حركت در مي آورد
و
روزي از كار مي افتند و مي شكنند
پس
نگوييد:
اين
دانشمند مشهوري است و آن سيّدي با
وقار
زيرا
برترين مردم، گله را مانندند
هَي
هَي چوپان آنان را به حركت وامي
دارد
و
آن كس كه با ديگران نرود از بين مي
رود
در
جنگلها چوپان و رمه اي نيست
زمستان
است و هيچ يادي از بهار نيست
آدميان
براي بندگي آفريده شده اند تا
فروتني كنند
چون
يك گام را بردارد همه گان برمي
دارند
ني
را به من ده و آواز بخوان
زيرا
آواز پرورش دهنده عقل هاست
و
سوز و گداز ني
از
هرچه بزرگ و خوار ماندگارتر است
زندگي
چيست جز خوابي فريب دهنده؟
زندگي
چيست، جز خواب خواهش هاي نفساني؟
راز
در نفس، اندوه را مخفي مي كند
و
چون از بين مي رود
در
شادي ها پنهان مي شود
راز
در زندگاني شور و نشاط زندگي را
مخفي مي كند
و
چون از بين مي رود حجاب تاريكش را به
گردن مي گيرد
و
گر روزي از فراخي و تيرگي برتري
يابي
سايه
ي كسي خواهي شد كه انديشه ها سرگشته
اويند.
در
جنگل ها نه حزني هست و نه هم و غم
و
چون نسيمي بوزد باد سوزان با او
نخواهد بود
اندوه
نفس چيزي جز سايه ي بي دوام وهم نيست
از
لابلاي ابرهاي نفس ستارگان آشكار
مي شوند
ني
را به من ده و آواز بخوان
زيرا
آواز دشواري ها را از بين مي برد
و
سوز و گداز ني پي از فناي زمان مي
ماند
آنان
كه از زندگي خوشنودند
اندك
شدند، آمرزيدگانند و به دلتنگي
محكوم نيستند
آنان
كه رود زندگي را
به
جام هاي وهم مبدل كرده اند
چون
در آن غوطه خورند
مست
و بي حال شوند.
مردم
به گاه مي گساري، شادي مي كنند گويا
بري
سستي و مستي آفريده شده اند.
يكي
چون نماز بگذارد
بد
خلقي كند
آن
ديگري چون بي نياز شود
با
خواب هايش مستي كند
زمين
ميكده
و دهر
مي
فروش
باده
نوشان
همه
خوشتراند
و
گر روزي هوشياري را نظاره گر باشي
با
نعجب گو:
آيا
ماه در زير ابر باراني سايه مي
گيرد؟
در
جنگل ها نه با خمر و ه با خيال مستي
نيست.
رودها
جز اكسير ابرها، چيزي را به همراه
خود نخواهند آورد
سستي
و مستي نزد چهارپايان
در
حكم شير و پستان است
پس
چون كاهل شوند بميرند
از
شير گرفته آيند
ني
را به من ده و آواز بخوان
زيرا
آواز بهترين شراب است
و
ناله ي ني پس از فناي كوه ها و دشت ها
مي ماند
دين
نزد مردم كشتزاري را مانند است و جز
صاحب غايت، كسي در آن بزري نمي كارد.
يا
آرزومندان نعمتهاي بهشت جاويدند
يا
جاهلاني كه از آتش دوزخ ترسانند
اگر
جزاي قيامت نبود، اين قوم هيچ خدايي
را نمي پرستيدند
و
اگر پاداش نبود همواره كفر مي
ورزيدند
گويي
دين، آنان را تجارتي است
كه
اگر بكوشند سود مي كنند
و
اگر اهمال ورزند زيان مي بينند.
در
حنگل ها
نه
دين زيباست و نه كفر زشت
چون
بلبل آواز بياغازد
هرگز
چنين نخواهد گقت:
دين
مردم به سان سايه است
هيچ
ديني پس از مسيح و طه پايدار نخواهد
ماند
ني
را به من ده و آواز بخوان زيرا آواز
بهترين پيوند است
و
سوز و گداز ني پس از فناي زندگي
ماندگار
اگر
داستان عدل در زمين به گوش جنيان
رسد
آنان
را به گريه وا مي دارد و مردگان را
به خنده
زندان
و مرگ
براي جنايتكاران، خُرد
مجد
و فخر
از
براي آنان بزرگ
سارقان
شكوفه ها، حقير و خوارند، ليك
چپاولگران را دلير خوانند
قاتل
نفس قصاص بيند، و بشر را از فاتل روح
آگاهي نيست
در
جنگل ها جزا و عتاب نباشد
و
چون درخت بيد
سايه
اش را بگستراند
درخت
سرو نخواهد گفت:
اين
بدعت ضد كتاب است
عدل
مانند برفي
با
نگاه خورشيد ذوب مي گردد
ني
را به من ده و آواز بخوان
زيرا
آواز - عدل دلهاست
و
سوز و گداز ني
پس
از فناي گناهان مي ماند.
حق
با صاحب اراده و عزم است
اگر
ارواح توانمند شوند
به
سروري مي رسند
و
گر نه مقام را به ديگري مي دهند
در
خانه شير حتي اگر شيري در آن نباشد
بويي
هست كه بچه روباهان را از خدا دور مي
كند
گنجشكها
همواره به پروازند ، ولي بزدل و
ترسو
و
بازهاي شكاري بلند پرواز ، عزم در
روح
حق
است و هيچ شكي به آن نيست
مردم
نمي توانند اراده را منكر باشند
پس
اگر ضعيفي را بيني بدان
كه
ناتواني او به سبب گريز و فزوني قدم
از يكديگر است.
در
جنگل ها نه عزمي است و نه ضعفي
و
گر غرش شيران نبود
از
رعب و وحشت ياراي سخن گفتن نباشد
عزم
و اراده مردم
بسان
سايه اي در فضاي فكر در حال گردش است
حقوق
مردم
به
مانند برگهاي پاييزي فرسوده و زرد
مي شود.
ني
را به من بده و آواز بخوان
زيرا
آواز عزم نفوس است
و
سوز و گداز ني پس از فناي خورشيد مي
ماند
راه
دانش مردم گوناگون است
آغازش
آشكار و نهايتش به دست سرنوشت
روياها
بهترين دانشهايند
چون
صاحب آن شوي مي تواني خواب آلودگان
را در دست گيري
اگر
خوابگذاري را نزد قوم حقير و خوار
بيني
بدان
كه او پيامبري را ماند
كه
در وراي فردا
از
مردماني پنهان است
كه
مخفي هستند
او
ساكن دنيا است، ولي با دنيا غريب
است
او
مهاجري تنهاست
چه
او را سرزنش كنند و چه عذرش را
بخواهند.
او
توانا و سخت كوش است
حتي
از خود نرمي نشان دهد
او
دور است
چه
مردم نزديك او باشند
چه
از وي دروي گزينند
در
جنگل ها
نه
علم است و نه جهل
و
گر شاخه اي خم گردد
آن
را بزرگ و دشوار نخواهي خواند
دانش
مردم
|