|
در
تاريكي شب
آهسته
گام بر مي داشت
و
خود را همچون شب
هولناك
و غول آسا جلوه گر مي ساخت
به
تنهايي راه مي رفت
گويي
در زمين آفريننده اي همچو او نبود
بر
خاك پاي مي نهاد
و
سينه سپر مي كرد
بسان
كوهي بلند در گرداگردش ابر
گويي
جسم او در لبانش
شعاع
و مه غبار بود
او
را گفتم:
اي
طيفي كه شب را در خود چنين باز مي
داري
جنّي
يا بشر؟
با
خشم و به تمسخر گفت:
من
سايه ي سرنوشتم
گفتم:
هرگز!
زيرا
آن روز كه زائو مرا در بغل بگرفت
سرنوشتم
مرد
با
سرگشتگي گفت:
من
همان عشقم كه عاشق را بهره مند سازم
گفتم:
هرگز
عشق،
شكوفه است
و
پس از پژمردگي بهار، زنده نخواهد شد
با
خشم و صدايي چون غرش دريا گفت:
من
همان مرگ خوف انگيزم
گفتم:
هرگز!
مرگ
همچون صبح است
چون
فرا رسد خفته را بيدار كند
با
خودپسندي گفت:
من
همان مجدم
هر
آن كس كه مرا به دست نيارد
در
بيماري و رنج خواهد مرد
گفتم:
هرگز
مرگ
سايه اي بيش نيست
و
اندر ميان گور و كفن مي پيچد
با
شك گفت:
من
همان رازم
در
ميان روح و جسم جاي دارم
گفتم:
هرگز
زيرا
اگر انديشه در راز بيدار شود
به
خواب ميرود
با
سوز دل گفت:
ديگر
مپرس كيستم؟
گفتم
آيا در سوال سرزنشي هست؟
در
حال پنهان شدن گفت:
من،
تو هستم!
پس
ديگر مپرس
و
مرا از زمين و آسمان مخواه
وگر
خواهي مرا بشناسي
روز
و شب در آيينه بنگر و مواظب باش
چنين
گفت و از ديده ام پنهان شد
بسان
دودي
با
باد پراكنده شد
و
فكرم را در خويش رها كرد
ميان
سايه هاي شب تاريك
تا
به صبح
|