|
شب
آرام گرفت
روياها
در رداي سكون پنهان شدند
بدر
كوشيد
تا
ايام را بپايد
بيا
به همراه من اي دختر كشتزار
سوي
تاكستان عشاق
تا
با آن آب شراب افشرده
آتش
شوق را خاموش سازيم
به
آواز بلبل در ميان مرغزارها گوش فرا
ده
در
هوايي كه در دشت مي پيچد و بوي ريحان
مي دهد
اي
دوشيزه من!
هرگز
بيمي به خود راه مده
زيرا
ستارگان، اخبار كتمان مي كنند
و
مه شب
در
ميان تاكستان ها
اسرار
رامي پوشانند
بيمي
به خود راه مده
زيرا
عروس جن در غار افسونگر خود
مست
آلود و خفته است
گويي
از ديدگان حوريان پنهان
و
گر شيطان هم بگذرد
صرف
نظر مي كند و دور مي شود
زيرا
او مانند من عاشق و شيداست
رنج
خود را فاش نخواهد ساخت |