|
اي
نفس!
اگر
به بهشت طمع نمي كردم
آواز
زمان را هرگز درك نمي كردم
و
گر نه
به
اكنون راهي نمي جستم
و
ظاهرم را از بين مي بردم
تا
به گورستان ها روم
اي
نفس!
اگر
خود را با اشك نمي شستم
اگر
ديدگانم را سرمه نمي كشيدم
با
سايه شوم بيماري
همواره
عمرم را به كوري سپري مي كردم
و
چيزي نمي ديدم جز تاريكي
اي
نفس!
زندگي
چيست؟
جز
فرا رسيدن شبي كه فجر پايان آن است
تشنگي
قلب من دليلي بر وجود آب زلالي بود
در
كوزه ي سفالين مهربانِ مرگ
اي
نفس!
روح
مانند جسم زوال ناپذير است
و
آنچه مي رود از بين
ديگر
باز نمي گردد
او
را خواهم گفت:
اگر
چه شكوفه ها مي ميرند
اما
بذر
گياهان مي ماند
و
اين كُنهِ جاودانگي است |