|
در
دشت و وادي گذر كردم
و
صبح از سرّ زوال ناپذير وجودم آگاهم
مي كرد
به
ناگاه جويباري ديدم
آواز
مي خواند مي سرود:
زندگي
كجا و شادي كجا؟
زندگي
اميال
و خواهش هاست
مرگ
كجا و آواز كجا؟
مرگ
نا
اميدي و بيماري است
حكيم
كجا و كلام كجا؟
سرّ
حكيم
بر
زير زبان او مخفي است
عظمت
كجا و مقام كجا؟
به
راستي كه مجد از آن كسي است
كه
از مقام روي گردان باشد
شرافت
كجا و نيكبختي كجا؟
چه
شرافتمنداني كه در راه نيكبختي جان
سپردند
خوار
مقيّد و در بند كجا؟
بسا
غل و زنجير از طوق برتر باشد
پاداش
نعيم كجا؟
به
راستي كه بهشت در قلب سليم جاي دارد
عذاب
و دوزخ كجا؟
به
راستي كه قلب از دوزخ تهي است
مال
و جواهر چيست؟
چه
تهي دستاني كه ثروتمندترين اغنيا
بودند
فقيرِ
خوار كيست؟
مگر
دارايي دنيا جز تكه نان و لباسي
هست؟
زيبايي
در وجود چيست؟
به
راستي كه زيبايي شعاعي براي دل هاست
كمال
پاك دامني كجاست؟
گاه
در بعضي از گناهان برتري باشد
جويبار
را با سنگ ها چنين سرودي بود
و
شايد
سخن
او سرّي از اسرار درياها بود. |