|
من
شكوفه ي بهارم
و
ميوه ي تابستان
من
زردي خزانم
و
مرگ زمستان
من
قلب انسانم
اندكي
از عقل او
من
صداي ناآشناي طبيعت هستم
هستي
لبخند مي زند
و
شادي مي كند
و
انسان
دوباره
خوشبخت خواهد شد
هستي
در سراي زود رنج دنيا اندوهگين است
و
مرا بسان برگي مي بيني
كه
شاعران
سروده
هايشان را در آن نوشتند |