|
سكوت
من سرود است
و
گرسنگي ام نيز
سيري
در
تشنگي ام آبي است
و
در هوشياري ام
مستي
و
در غربتم
لقاء
در
باطنم كشفي هست
و
در درونم
خفا
تا
به كي شكوه كنم از اندوه خويش
و
قلبم با اندوه تباهي كند؟
تا
به كي بگريم
و
دهانم پر لبخند؟
تا
به كي تمناي دوست كنم
دوستي
كه در كنار من است
تا
به كي به دنبال چيزكي باشم
حال
آنكه در نزد من است
فراش
شب
قيرگون مرا بر پهناي خوابم مي
پراكند
اما
فجر
آن
را جمع مي كند
در
آيينه ي خيالم به جسم خود نگاه كردم
روحم
را در بند انديشه ام ديدم
آنكه
مرا آفريد
و وسعتم داد و بخشيد
در
درون من جاي دارد
مرگ
و جايگاه ابدي درمن است
بعث
و نشر در من است
اگر
من زنده نباشم
هرگز
نخواهم مرد
وگر
نفس را خواهش نباشد
به
درون قبر نخواهم خفت
نفس
خويش را پرسيدم
روزگار
با آرزوهاي بسيار ما چه خواهد كرد
گفت:
من همان دهرم |