|
|
| |
|
|
| |
| |
|
|
|
سگ
دانا |
|
|
|
|
|
روزي
سگ دانائي از كنار گربه ها گذشت. اما
چون به آنها نزديك شد دريافت كه به
او هيچ توجهي نمي كنند لذا از
كارشان شگفت زده شد وايستاد. |
|
|
در
اين اثنا گربه اي تنومند كه آثار
هيبت و بزرگي بر چهره اش بود به
دوستانش نگاه كرد وگفت: برادران با
ايمان! همواره دعا كنيد زيرا اگر
دعاي خود را با شدت بسيار تكرار
نمائيد به درخواستتان استجابت مي
شود از آسمان موش مي بارد! |
|
|
سگ
دانا با شنيدن اين پند در دل خود
خنديد و در حالي كه از آنان روي
گردان مي شد با خود چنين گفت: در درك
آنچه در كتابها هست، كودن تر از اين
گربه ها نيست. مگر دركتابها نخوانده
اند كه آنچه با راز و نياز و دعا از
آسمان فرود مي آيد، استخوان است و
نه موش؟! |
|
|
|
|
|
|
|
|
|