| |
|
|
| |
| |
|
|
|
بزرگترين
اشتياق
|
|
|
|
|
|
اينجا
دركنار برادرم كوه و خواهرم دريا
نشسته ام. |
|
|
ما
هر سه درتنهايي مان يكي هستيم و
عشقي عميق و نيرومند و بسي شگفت، ما
را با يكديگر پيوند مي دهد. |
|
|
محبتي
است كه از اعماق خواهمر عميق تر و از
برادرم نيز قوي تر و از عجايب
ديوانگي ام عجيب تر! |
|
|
چه
زمانهاي بسياري سپري شده است پيش از
آنكه سپيده دم، تاريكي شب را از بين
برد تا ما يكديگر را ببينيم. |
|
|
تولد
بسياري از جهانها و به كمال رسيدن و
سپس از ميان رفتن آنها را ديده ايم
اما ما هنوز جوانان آرزومند هستيم.
آري! ما جوانان آرزومند هستيم اما
تنها و فراموش شده ايم. |
|
|
اگر
چه آسوده نيستيم اما تا ابد در آغوش
يكديگريم. مگر مي توان از شوق در بند
كشيده و از شهوت پايان نايافته
آسوده خاطر شد؟ |
|
|
كجاست
خداي آتش برافروخته تا خوابگار
خواهرم را گرم نگه دارد؟ |
|
|
كجاست
خداي ابرباران زاي تا آتشفشانهاي
برادرم را خاموش و سرد كند؟ |
|
|
من
از آن دو نگون بخت ترم. كدامين زن مي
تواند بر قلب من مسلط شود؟ |
|
|
در
آرامش شب، خواهرم نام خداي آتش را
در خواب زمزمه مي كند تا او را گرم
نگه دارد و برادرم نيز خداز بسيار
دور باران را صدا مي زند تا سوزش او
را سرد نمايد. |
|
|
اما
من، چه كسي را در خواب صدا بزنم؟ به
خدا سوگند، نمي دانم! |
|
|
اكنون
در ميان برادرم كوه و خواهرم دريا
نشسته ام و ما هر سه درتنهايي مان
يكي هستيم و عشقي عميق و نيرومند و
بسي شگفت ما را با يكديگر پيوند مي
دهد. |
|