| |
|
|
| |
| |
|
|
|
بزرگترين
دريا
|
|
|
|
|
|
من
و روحم به سوي درياي بزرگ رفتيم تا
در آن شنا كنيم و چون به ساحل رسيديم
به جستجوي مكاني خلوت پرداختيم. پس
به راه افتاديم و مردي را ديديم كه
بر روي صخره اي خاكستري رنگ نشسته
بود و از كيسه اي كه در دست داشت
مشتي نمك در مي آورد و آن را در دريا
مي ريخت! |
|
|
روحم
به من گفت: اين همان مرد بدبيني است
كه از زندگي جز سايه هايش نمي بيند.
بايد اين مكان را ترك كنيم زيرا نمي
توانيم اينجا شنا كنيم. |
|
|
لذا
آن مكان را ترك كرديم و به راه خود
ادامه داديم و به آبگيري در ساحل
رسيديم و در آنجا مردي بود كه بر
صخره اي سفيد ايستاده و صندوقي مرصع
در دست داشت و از آن حبّه هاي قند در
مي آورد و در دريا مي انداخت! |
|
|
روحم
به من گفت: اين همان مرد خوش بيني
است كه دل به چيزهايي مي بندد كه جاي
دل بستن به آنها نيست. او نبايد تن
برهنه ي ما را ببيند. |
|
|
پس
به راه خود ادامه داديم تا اينكه در
كنار ساحل با مردي مواجه شديم كه
ماهي مرده بر مي داشت و آنها را با
آرامي و مهرباني در آب بر مي گرداند. |
|
|
روحم
به من گفت: اين همان مرد دلسوزي است
كه مي كوشد زندگي رابه آنان كه در
گورند بازگرداند. از او بايد دوري
كنيم! لذا از او گذشتيم و به جاي
ديگري رفتيم و در آنجا مردي ديديم
كه عكس سايه اش رابر شنها مي كشيد و
چون امواج نقش او را مي شستند،
دوباره سايه ي خود را بر شنها مي
كشيد! |
|
|
روحم
به من گفت: اين همان مرد صوفي است كه
از اوهام بت مي سازد تا او را پرستش
كند. او را نيز ترك بايد كرد. |
|
|
لذا
از او گذشتيم و به خليج كوچكي
رسيديم و مردي را ديديم كه كف دريا
بر مي داشت و آن را در جامي از عقيق
مي ريخت! روحم به من گفت: اين همان
مرد رويايي و خيال بافي است كه از
تارهاي عنكبوت جامه مي بافد. چنين
شخصي مستحق ديدن بدن عريانمان نيست.
|
|
|
آنگاه
اندكي انديشيديم و ناگهان فريادي
شنيديم كه مي گفت: اين همان درياست!
اين همان درياي عميق و پهناور است!
نزديكتر شديم و مردي را ديديم كه
پشتش به دريا بود و يك صدف بزرگي در
گوشش نهاده تا پژواك آن را بشنود. |
|
|
روحم
به من گفت: بيا برويم! اين مرد يك
واقع بين است و از كليات روي گردان
مي شود و خود را سرگرم جزئيات بي
ارزش مي كند. لذا از او گذشتيم و به
مكان ديگري رفتيم و با مردي مواجه
شديم كه در ميان صخره ها دراز كشيده
و سرش را زير ماسه ها فرو كرده بود! |
|
|
اينبار
به روح خود گفتم: اي روح من! بهتر است
كه با عجله در اين مكان شنا كنيم
زيرا اين مرد نمي تواند ما را ببيند. |
|
|
روحم
سر خود را تكان داد و گفت: هرگز و
هزار بار هرگز! زيرا اين كه مي بيني
بدتري خلق خداست. او همان خشك مقدس
رذلي است كه خود را از آلام زندگي
مخفي مي كند در حالي كه شادي هاي
زندگي را از قلب خويش پنهان مي سازد.
لذا آثار حزن و اندوه در چهره ي روحم
نمايان شد و سپس با صدايي تلخ گفت: |
|
|
بيا
اين ساحل را ترك كنيم زيرا مكاني
خالي و امن در آن وجود ندارد تا شنا
كنيم. من هرگز نمي پسندم كه باد
موهاي طلايي ام را پريشان كند يا
سينه ي درخشانم را آشكار سازد يا
نور برهنگي مقدس من ظاهر شود. |
|
|
در
اين هنگام دريا را ترك گفتيم و به
سوي دراي بزرگتري رفتيم. |
|
|
|
|