| |
|
|
| |
| |
|
|
|
آن
زبان ديگر |
|
|
|
|
|
سه
روز پس از تولدم، در حالي كه در
گهواره ي ابريشمي دراز كشيده بودم و
با تعجب به جهان تازه ي اطرافم مي
نگريستم و دست و پا مي زدم، مادرم از
دايه پرسيد: امروز فرزند من چطور
است؟ |
|
|
دايه
پاسخ داد و گفت: او خوب است خانم! سه
بار به ا و شير دادم و تا اكنون
نوزادي به شادابي و سرحالي او نديده
بودم. چون اين سخن را شنيدم بر خشمم
افزوده شد و فرياد زدم و گفتم: مادر!
سخن او را باور مكن! زيرا رختخواب من
خشن است و مزّه ي شيري كه خورده ام
بسيار تلخ بود و بوي سينه اش در
مشامم بيزار كننده و بد است. |
|
|
اما
مادرم زبان مرا نفهميد و دايه نيز
سخن مرا درك نكرد زيرا من با زبان
جهاني كه از آن آمده بودم، با آنان
صحبت كرده ام. |
|
|
در
بيست و يكمين روز تولد من، يعني
روزي كه مي خواستند مرا غسل تعميد
دهند، كشيش به مادرم گفت: خانم! من
به تو تبريك مي گويم زيرا فرزند تو
يك مسيحي متولد شده است! |
|
|
با
تعجب به كشيش گفتم: اگر راست مي گويي
پس مادر تو در آسمان به خاطرت بسيار
بدبخت و غمگين است زيرا تو يك مسيحي
متولد نشده اي! كشيش نيز زبان مرا
نفهميد. |
|
|
هفت
ماه گذشت. فالگيري به صورتم نگاه
كرد و به مادرم گفت: فرزند تو در
آينده رهبر بزرگي خواهد شد و مردم
از او پيروي خواهند كرد! |
|
|
با
صداي بلند فرياد زدم و گفتم: اين
پيشگويي دروغ محض است زيرا من از
خود آگاهم و يقين دارم كه در آينده
موسيقي دان خواهم شد. اما اين بار
نيز كسي زبان مرا درك نكرد و از اين
بابت شگفت زده شدم! |
|
|
از
آن زمان سي و سه سال مي گذرد و در اين
مدت مادر و دايه و كشيش به رحمت خدا
رفتند و مردند در حالي كه فالگير
هنوز زنده است و به كار خود مشغول. |
|
|
ديروز
او را در كنار معبد ديدم و پس از
احوال پرسي، به من گفت: مي دانستم كه
تو موسيقي دان بزرگي خواهي شد. من
آيندهي تو را از زمان كودكي به
مادرت پيش بيني كرده بودم! |
|
|
سخن
فالگير را باور كردم زيرا من نيز
زبان جهاني كه از آن آمده بودم را از
ياد برده ام! |
|
|
|
|
|
|
|