|
|
| |
|
|
| |
| |
|
يك
آرزوي جا مانده |
|
| |
|
|
|
تو
عصرِ برجاي بُلند
تو
عصرِ آدم آهني
تو
عصري كه هر كي مياد
آخر
مي شه يه رفتني
تو
عصري كه پاره مي شن
نامه
ها مثل رشته ها
براي
هم غَم ميارن
مردم
جاي چش روشني
تو
عصري كه عاشقيا
مالِ
روزاي اوّله
پَرپَر
مي شه شبيهِ ياس
آب
مي شه مثلِ بستني
تو
عصري كه دوسِت دارم
به
گفتن آسونه ولي
كمتر
مي شه پيدا كني
يه
آدمِ دوست داشتني
تو
عصري كه چشما جايِ
كتاب
واست قصّه مي گن
امّا
دريغ از چشاي
پُر
از سئوال و خوندني
تو
عصري كه حرفا بايد
همش
پيشِ خودت باشه
چِقَد
شكنجتْ مي كنن
اين
حرفاي نگفتني
تو
عصري كه معشوقه ها
مثلِ
لباس عوض مي شن
رويِ
طنابِ خاطره
مي
شن لباس شستني
تو
عصري كه تنها مي شي
دلت
مي خواد كسي باشه
امّا
كسي نيس كه باهاش
بشيني
و حرف بزني
تو
عصري كه تا مي ري و
دل
مي سپري دستِ كسي
بهت
مي گه يا كه مي گن
بايد
ازش دل بِكَني
تو
عصري كه بايد يه جور
تمامِ
اين دنيا رو گشت
دنبالِ
يه فرشته
نقره
اي رنگِ موندني
تو
عصري كه فقط بايد
به
حالِ مردمش گريست
بايد
نشست و گريه كرد
اونم
چه گريه كردني
تو
عصري كه تسليتا
تبريكا
و عيادتا
گاهي
تماسه، گاهيم
يه
رفتنِ ايستادني
تو
عصري كه دَس بزني
برگا
مي ريزن رو زمين
قلباي
مهربون شدن
چيني
ياي شكستني
فقط
يه آرزو دارم
كه
هم محاله، هم بزرگ
من
آرزو دارم كه تو
بگي
فقط مالِ مني
|
|
| |
|

|
|
|
|
|
|