|
چشمِ
من از دوريت هم ارغواني، هم تَرست
منتظر
مانده بيايي طفلكي خوش باورست
من
كجا و تو كجا چه روزگارِ مبهمي ست
فكر
و ذكرم پيشِ تو، فكرِ تو جاي ديگرست
آن
گلِ سرخي كه دادي دستِ من پژمرد،
مُرد
هر
چه گل دادم به تو در دستهايت پرپرست
هيچ
چيزي كاش نَنويسم برايت بعد از اين
به
گمانم هر چه كه من مي نويسم بدترست
خواستم
تنها بگويم لحظه اي اينجا بايست
اعتراضي
گر نداري دوّمِ شهريورست
|