|
تو
بازم نيومدي نگا به ساعت مي كنم
دارم
اين روزا به بدقوليات عادت مي كنم
ساعتم
كمي جلوست، باز كمي منتظر مي شم
ساعتم
درسته اما باز رعايت مي كنم
سيبِ
اون درخت بزرگه، رسيده مي چينمش
ميارم
تو روياهامو، با تو قسمت مي كنم
همه
گفتن بشينم نصفه شبا دعا كنم
محضِ
خاطرِت يه عمره كه عبادت مي كنم
رسم
روزگار چِقَدْ با من و آرزوم بَده
روزي
صد بار به خدا ازش شكايت مي كنم
شب
مي رم به ماه مي گم تو هستي ديگه در
نياد
آسمون
فكر مي كنه بهش محبت مي كنم
همه
ساعتِ قرار و به رُخِ من مي كشن
قافِلَنْ
كه من شبا تو رو زيارت مي كنم
فال
حافظ مي گيرم، مي دم كتابو واكنن
بعدش
از جانبِ چشماي تو نيت مي كنم
حافظم
خسته شده از دست ديوونگيام
شايدم
فكر مي كنه دارم لجاجت مي كنم
تو
منو دوس نداري تقصير اين دلِ منه
كه
بازم تو آرزوهام با تو صحبت مي كنم
يادته
قرار گذاشتي با منو، نيومدي
بعد
بهم گفتي آخه من مگه فرصت مي كنم
همه
گفتن به خدا بگو تلافي بكنه
از
تو انتقام بگيرم؟ مگه جرأت مي كنم
تو
نگات چيه ببين توي دلت كس ديگه ست؟
مي
شينم با اين سوال ساده خلوت مي كنم
تو
اگه ديوونه و عاشقِ هر كسي باشي
من
واسه بار هزارم تو رو دعوت مي كنم
جشن
آشناييتون هر جا باشه هر كي بياد
با
هزار تا شاخه گل تو جشنه شركت مي كنم
تو
اگه همين روزا باز بي خبر رفتي سفر
دعامو
روونه ديارِ غربت مي كنم
نكنه
خستگي سفر بمونه رو تنت
بشنوم
خسته شدي بدجوري وحشت مي كنم
كاش
من اون زميني بودم كه زيرِ پاي تواِ
به
زمينم ديگه من دارم حسادت مي كنم
وعدمون
يه شب تو پاييز زيرِ بارونِ شديد
يا
مي ميرم يا تو رو دوباره رؤيت مي كنم
|