| |
|
لكه
هاي زمان
|
| |
| پي
ريختن دنيايي كه در آن، تنها افكار و
پندارها موجوديت داشته باشند و انسان
ها به نوعي برده آنها باشند و
باافكارشان بازشناخته شوند در دنياي
واقعي ممكن، اما در ادبيات قابل
اجراست. دنيايي كه در آن كنش ها و
كشمكش ها در مرزي دروني باقي مي مانند
و براساس همين افكار شكل مي گيرند و در
نهايت بازتاب خود را در واكنشي كه هر
فرد در برابر اين افكار برمي گزيند،
نمايان مي سازند. |
|
| رضا
ارژنگ در نخستين رمان خود، « لكه هاي
ته فنجان قهوه » چنين دنيايي را مي
آفريند و ترسيم مي كند. عشق، محور اصلي
ارتباط و كشمش بين ساكنان چنين دنيايي
است. آنها در تقابل با يكديگر قرار مي
گيرند، زيرا افكارشان در تقابل با هم
است. اما عشق به عنوان تجربه اي كه
تمام تجربه هاي ذهني را منحل مي كند،
مايه تسلاي انسان ها و گريزشان از
دغدغه هاي فراگير و هجوم پندارهاست. |
|
| تخيل
فعال آفرينشگر اثر ادبي، به او اين
امكان را مي دهد كه در پرواز خلاقانه
خود، از انسان هاي عادي و روزمره
فاصله گرفته و شخصيت هاي ديگري خلق
كند كه هر يك به نوعي بازنمود دغدغه
هاي رواني و ذهني وي باشند. بايد دانست
نويسنده همچون انسان هاي ديگر داراي
نقاب هاي شخصيتي ( پرسونا ) بسياري است. |
|
| وي
براي آفرينش شخصيت متعدد داستان اش نه
تنها از زندگي روزمره خود و آدم هاي
اطراف اش و همچنين ادبيات پيشين
سرزمين خود و ديگر اقوام وام مي گيرد
كه جنبه هايي از شخصيت خود را نيز وارد
داستان مي كند. |
|
| بنابراين
مي توان اذعان داشت كه هفت شخصيت اصلي
رمان، همه نمودهايي از ابعاد شخصيتي
نوسينده هستند. نويسنده به نوعي
روايتگر دروني اين وجوه است و نوعي
بحران ذهني را باز مي تاباند كه حتي مي
تواند كاملا شخصي باشد. آدم هاي
ارژنگ، دچار سرگشتگي بين مفاهيم
زيستن گشته اند وهر يك شيوه اي را جهت
مقابله با هجمه اين افكار و گم گشتگي
دروني شان برگزيده اند. اين آدم ها، كه
هر كدام به نوعي با تجربه اي عاشقانه
دست و پنجه نرم مي كنند، نه تنها
روشنفكر نيستند، بلكه روان پريش
هستند و باتوجه به مطالب ذكر شده مي
توان اظهار داشت نويسنده ك جنبه هايي
از دغدغه هاي ذهني و وجو ه شخصيتي خويش
را در قالب ذهنيات و روحيات
پرسوناژهاي رمان اش مي گنجاند نيز با
نوعي بحران دروني در كشمكش است. |
|
| ارژنگ
مي كوشد در رمان خود نمودي دروني از
پرسوناژها به دست دهد و با ديدي
روانكاوانه، روابط آنها را با يكديگر
موشكافي كند. رخداد ها در اين ميان
تنها نقش پيش برنده داستان و تداوم و
انسجام حلقه هاي مجزا و تكه هاي
نامرتبط را ايفا مي كنند. در واقع
رخدادها نيز به عنوان عاملي در خدمت
پيشبرد همان روايت دروني قرار مي
گيرند. |
|
| در
اين راستا، نويسنده ويژگي هاي و آرمان
هايي را براي هر شخصيت تبيين مي كند تا
آنها را در نظر خواننده داراي هويت
مستقلي كند. اما زبان مشترك همه آنها
كه به طور كلي زبان داستان نيز هست
موجب مي شود خواننده همه اين روايت ها
را يكسان و بازنمود تفكرات نويسنده
بينگارد. |
|
| خواننده
در حين خواندن داستان شخصيت ها را
باور مي كند اما به زودي همگي را
فراموش خواهد كرد. زيرا پرسوناژهاي
رمان در ذهن خواننده استقلال فوري
نيافته و به مثابه شخصيتي واقعي به
نظر نمي آيند. بدين ترتيب نويسنده اين
موقعيت را مي يابد تا نظرات و ايده هاي
قابل تعمق اش را از زبان و ذهن شخصيت
هايي كه آفريده در معرض داوري خواننده
اش قرار دهد. |
|
| مضمون
اصلي رمان، عشق است. مهم ترين دغدغه
حاكم بر داستان، جمله اي است كه از ذهن
يكي از شخصيت ها مي گذرد: « ... آدم ها،
بيشتر از آنكه از عشق لذت برند، از آن
رنج مي كشند. » چالش ها و نابساماني
هايي كه در روابط عاشقانه انسان ها
وجود دارد محوريت موضوعي داستان به
شمار مي رود. |
|
| «
لكه هاي ... » رماني است كه سعي دارد با
غور و تعمق در انديشه هاي انسان، به
گونه اي روان شناختي ارتباط و اهميت
ارتباط ميان آدم ها را از زاويه اي
دروني موشكافي كند. نويسنده مي كوشد
شخصيتي بيافريند كه هر يك به نوعي در
تقابل با ديگري قرار گيرد و از خلال
كشمكش هايي كه ايجاد مي شود ( چه كشمكش
هاي افراد با يكديگر و چه كشمكش هاي
دروني هر فرد ) ، روايت را به پيش ببرد.
در اين راستا، رمان هر چه بيشتر از
درام به معناي شناخته شده اش ( درام
كنش هاي دراماتيك بر اساس موقعيت هاي
فيزيكي و بيروني ) و كنش هاي دراماتيك
دور شده و يك نوع درام دورني مي آفريند. |
|
| در
اين رمان روانشناختي، افكار، شخصيت
ها نمود بيشتري مي يابند و نويسنده با
تقسيم ساختار رمان به تكه هاي كوچكي
كه در هر يك از زاويه ديد يكي از
پرسوناژها داستان تعريف مي شود سعي در
برقراري ارتباط با خواننده و جلوگيري
از ايجاد خستگي در وي مي كند. اما
ارژنگ در اين تجربه تازه به موفقيت
قطعي و كاملي دست پيدا نمي كند.
خواننده داستان، نمي تواند قطعه هاي
پازل را طوري كنار هم قرار دهد كه
رابطه ميان شخصيت ها، برايش روشن،
جذاب و باورپذير شود. مثلا مشكلي كه
دررابطه بيتا و فرامرز، زن و شوهر
جواني كه زندگي و عشق شان در معرض چالش
ها و ناهنجاري هاي شديدي قرار گرفته،
وجود دارد به خوبي بازتابانده نمي شود.
به عبارت ديگر ميان واقعيت دروني و
واقعيت بيروني فاصله مي افتد، حتي اگر
خواننده با واقعيت دورني شخصيت ها
همذات پنداري كند اما عملا هيچ
بازنمود بيروني، از اين واقعيت دروني
مشاهده نمي كند و به همين علت، خودكشي
بيتا در اواسط داستان به نابساماني
دامن مي زند. بنابراين خواننده رمان
در قبال داستان موضعي انفعالي مي يابد
و با رمان، به مثابه مقاله اي
روانشناختي در باب مسائلي كه در حاشيه
روابط آدم ها وجود دارد برخورد مي كند.
عدم وجود رخدادهاي دراماتيك پي در پي
و همچنين عناصر داستاني و روايي قوي،
بزرگ ترين لطمه را به رمان وارد مي
سازد. |
|
| دنياي
رمان، دنيايي مبتني بر افكار و بازتاب
هاي بيروني اين افكار در موقعيت هايي
است كه شخصيت ها در آن واقع مي شوند.
مضموني كهنه با شيوه اي نو و در قالب
ساختاري تازه بيان مي شود اما نويسنده
در زبان و سبك اثر بدعتي چشم گير را پي
ريزي نمي كند. |
|
|
منبع:
روزنامه جام جم |
|
|
|
|
|
صفحه
قبلي |
|
|
|
|