| |
|
|
|
دكتر
علي شريعتي مردي كه مي دانست |
|
|
|
|
|
29
خرداد هر سال يادآور خاموشي مردي است
كه با ايماني بي تاب و روحي آتشناك و
اراده اي بي باك به قصد اصلاح دين و
فرهنگ جامعه اي كه مردمش را شديدا
دوست مي داشت ، كمر همت بست و پاي به
عرصه عمل نهاد . عملي كه در كلام
آتشينش تجلي يافت و دگرگوني فكر و
روان انسان را نشانه رفت . چرا كه او به
درستي مي دانست تا جان تغيير نكند
جهان نيز تغيير نخواهد كرد . ديري
نپاييد كه دم مسيحايي او كه پس از مرگ
بيش از زندگيش تاثير گذاشت ، به طيف
گسترده اي از جوانان اين مرز و بوم
روحي تازه دميد و موجب گشت تا آگاهي و
بيداري كه نويد بخش شكوفايي و نوزايي
فرنگي جهت تحقق جامعه انساني توحيدي
است ، به تدريج جوانه زند . |
|
|
اما ميان ما
و شريعتي فاصله اي به اندازه يك
انقلاب وجود دارد و اينك پس از 26 سال
بايد به ارزيابي تحليلي – انتقادي
افكار و اعمال او بپردازيم و بدين
طريق ضمن بزرگداشت و بهره گيري از
مواريث پر بار فرهنگ گذشته مان پاسخ
هايي براي سوال ها و نيازهاي امروزي
مان بيابيم و ببينيم شريعتي درميانه
اين ميدان چه جايگاهي دارد . |
|
|
«زنده
ياد دكتر مجيد شريف» |
|
|
بينش و روش (مشي)
شريعتي همواره تحت الشعاع روحيه و منش
وي بود . او روحي پر حيرت و پر اضطراب ،
دلسوز مردم و بشدت راديكال داشت . با
سعه صدر بود ، بلند نظر و غير مقيد به
قالبها و جزم هاو تعصبات ، عاطفي بود و
مهربان ، بي چارچوب و نا منظم و آشفته
و شوريده و در عين حال شورآفرين ،
سرگردان ، نگران و پرترديد ، با صداقت
و جسارت بويژه در سنت شكني ، گوشه گير
و متفكر ، بي تچربه و بي ميدان درعمل و
مديريت ، سرشار از نبوغي خدادادي و
عطشناك براي دانستن و عمل كردن و پيش
رفتن پر بيم و پر اميد و سرشار از دريغ
و آرزو ها . |
|
|
درونمايه اي
كه همچنان در لابه لاي آن دسته از
نظريان شريعتي كه معطوف به زندگي
اجتماعي ما ايرانيان است ، مي درخشد
ايستادن بر روي مرز باريك ميان سنت
گرايي و مدرنيسم و تلاش بي وقفه و
خستگي ناپذير براي ايجاد سرمشقي و ،
از طريق نقد توام سنت گرايي و مدرنيسم
است . هر دوي اين مقوله ها يعني اعتراض
به تعبد نسبت به سنت و هشدار به خود
باختگي در مواجهه با دنيا مدرن از
طريق ارايه نقدي ايجابي ، پس از گذشت
بيست و شش سال از درگذشت شريعتي
همچنان در جامعه ما تازگي و موضوعيت
دارد . به جرات مي توان گفت كه شريعتي
متفكري بود كه در پاسخ به عمده ترين
نيازهاي جامعه واقع بينانه ترين
نظريات را ارايه كرد . بر هيچ
انديمشندي پوشيده نيست كه جامعه ما
بويژه پس از مشروطه ، كوله بار سنت
بردوش و آرمان مدرنيسم در سر داشته و
تحولات آنگاه به سوي مدرنيسم سمت
يافته است . در ابتداي مشروطه نيروي
مدرنيسم افزايش يافت و در مقابل ، سنت
كاستي گرفت و در زمان رضاخان چنين
وضعي شتاب يافت و در اواخر سلطنت
محمدرضا پهلوي به اوج خود رسيد . طي
اين دوران از همان ابتداي مشروطه سنت
نيز تلاش كرد تا پنجه در پنجه مدرنيسم
افكند اين مبارزه جويي با مشروعه
خواهي در زمان مشروطه آغاز شد و در
دوره حكومت مصدق و خرداد 42 خودي نشان
داد و با پيروزي انقلاب اسلامي قدرت
سنت رو به افزايش نهاد و مدرنيسم را
تضعيف كرد . متفكران جامعه ما نيز از
يك سو بر اين حوادث تاريخي تاثير
گذاردند و از سويي ديگر از آن تاثير
پذيرفتند . عده اي به هواداري از
مدرنيسم برخاستند و عده اي به دفاع از
سنت پرداختند . |
|
|
واقعيت اين
است كه تفكر تقي زاده اي كه با
آرمانشهر تمدن بزرگ محمد رضا پهلوي
ملازم شد پا را فراتر از تقليد از غرب
نگذارد و نتوانست كه با واقعيات جامعه
انطباق يابد . تفكر ماركسيستي نيز در
كليشه ايجاد طبقه كارگر و يا انقلاب
خلقي درماند و اما سنت گرايان از همان
ابتدا به نفي تمدن غرب و نقد
نابساماني هاي آن محدود ماندند و
نتوانستند تفكر ارايه كنند كه مبنا و
راهنمايي باشد براي برنامه اي عملي در
مواجهه با تحولات جديد . دراين ميان
دكتر علي شريعتي باك درك عميق سنگيني
سنت وتبعات مدرنيسم نه مدرنيسم را به
گونه اي تام وكامل پذيرفت تا سنت را
كنار بنهد و نه جانب سنت را گرفت تابه
مدرنيسم پشت كند . او گونه اي شكلي و
مكانيكي دست به كار تلفيق سنت و
مدرنيسم نزد و نيز به نقد سلبي و در
واقع به نفي هر دو نيز روي نياورد ،
بلكه با در دست داشتن ملاك و معيار نقد
به انتقادي ايجابي از سنت و مدرنيته
همت گماشت و آنگاه بديلي تركيبي ارايه
كرد . نقد شريعتي جزيي از بديلي بود كه
ارايه مي كرد . او ملاكهاي نقد سنت و
مدرنيته را آنچنان به يكديگر نزديك مي
سازد كه بطور طبيعي در هم مي آميزند و
خود به صورت بديل سربلند مي كنند . |
|
|
شريعتي سنت
را مسخ شده معرفي مي كند و حول وحوش
اين مدعا مباحث زيادي طرح مي كند براي
موشكافي دقيقتر نقد شريعتي از سنت
مناسب است به رويكرد او نسبت به تشيع
صفوي نگاهي بيفتكنيم . او تشيع صفوي را
مظهر سنت مسخ شده معرفي مي كند و با
ملاك تشيع علوي به انتقاد ايجابي از
آن مي پردازد و همان ملاك را به عنوان
بديل مطرح مي كند . او در جست و جوي
موشكافانه خود تشيع صفوي را متشكل از
عناصري مي بيند چون تعصب ، خرافه ،
تقليد ، پذيرش نابرابر موجود ،
فرمانبري و اسارت پذيري ، شكوه از جور
در عين سلطه پذيري ، مقدس مابي و قشري
گري ، سكون خود وانهادگي ، و اميد به
قلب ماهيت انسان و جبرگرايي . در مقابل
با طرح ملاكهاي چون خرد ، علم ، آشنايي
به اوضاع زمان ، اجتهاد ، برابر جويي ،
آزاديخواهي ، حركت ، خودسازي ، عرفان
، اختيار ، عناصر تشيع صفوي را نقد مي
كند و بديل آن يعني تشيع علوي را سامان
مي دهد . |
|
| |
|
|
|
صفحه
بعدي
صفحه
قبلي |
|
|
|
|