|
|
| |
|
|
|
پلوراليسم
مقوله اخلاقي نيست |
|
|
|
|
|
در
واقع هر كس حق دارد به هر حقيقتي كه
مدعي است به آن دست يافته است ، پايبند
باشد ، اما بايد بداند كه اولا مالك
تمامي حقيقت نيست و لذا نزد ديگران هم
چيزي براي آموختن هست و ثانيا در هر
صورت احتمال خطا در معرفت و تشخيص او
وجود دارد (ولو اندك) و ثانيا ديگراني
هم هستند كه به گونه ديگر مي انديشند و
بايد آنها را هم به رسميت بشناسد و لذا
آماده تمايل انتقادي و ديالوگ با آنها
باشد . بنابراين هركس مي تواند عقايد و
افكار خود را حتي مطلق بداند (مطلق به
معنايي كه قبلا گفتم و توضيح دادم كه
با نسبي قابل جمع است) اما حق ندارد
مطلق هايي ديگران را با زور و خشونت
محو كند . به عبارت ديگر همه حق دارند
خود را حق بدانند و از آن دفاع جانانه
بكنند اما همين حق را براي ديگران نيز
بايد قائل باشند . من فكر مي كنم كه اگر
پلوايدئولوژي و ديالوگ و گفت و گو را
اصل و بناي روابط انساني (چه داخلي و
چه بين المللي) بدانيم (يعني همان گفت
و گوي تمدنها و فرهنگها) و تحميل و زور
را مطلقا نفي كنيم ، تكامل معرفت و رشد
آگاهي را تضمين كرده ايم و بالندگي
علوم را ممكن ساخته ايم و در نهايت
انسانيت انسان را و خلاقيت اورا بارور
كرده ايم . به هرحال پلوراليسم يك
مقوله اخلاقي نيست بلكه يك مقوله جهت
معرفتي است و لذا با موعظه و نصيحت و
اندرز و توجيه هاي اخلاقي و حتي
كنفرانس و سخنراني پديد نمي آيد .
انسان پلورال در نهايت «حق مدار» است
نه «خودمدار» و چون حق را در انحصار
خود وياديگري نمي بيند و نمي داند ،
اولا هيچگاه از جستجوي عميقتر حقيقت
دست برنمي دارد و ثانيا اولويت را به
فهميدن عميقتر و دانستن بيشتر مي دهد
تا گفتن و تحميل كردن و تبليغ كردن و
ثالثا اهل مدارا است نه خشونت رابعا
اهل ديالوگ و گفت و گو است ودر واقع در
جاده دو طرفه حركت مي كند نه در اتوبان
يك طرفه . رسيدن به اين خصوصيات هم يك
كنش معرفتي و عقلاني عميق لازم دارد و
هم خلق به يك اخلاق و ادب ومنش انساني
والا و متعالي . اما «پلوراليسم ديني»
داستان ديگري است و سنت حساس و
پرمناقشه . كساني چون هايك از خارجيان
و آقاي سروش از خودماني ها ،
پلوراليسم ديني را به معناي «حقانيت
مساوي همه اديان» مي دانند و معتقدند
كه هيچ ديني نمي تواند بگويد من «حق
ترم» يعني از شان و حقانيت بيشتري
برخوردارترم و البته ادله اي نيز براي
مدعاي خود آورده اند كه در منابع
مربوطه به تفصيل آمده است . به همين
دليل نيز اينان به «طرح هاي مستقيم»
اعتقاد دارند نه «صراط مستقيم ».گفتني
است كه در مقابل ما چه در ميان متفكران
غرب و چه اسلامي و ايراني به حقانيت
مساوي اديان اعتقاد ندارند . اكنون
مجال پرداختن به اين مقوله نيست و لذا
فقط در حد يك اعلام نظر ساده و كوتاه ،
مي گويم كه نظريه حقانيت مساوي اديان
و پلوراليسم ديني به اين معنا را قابل
قبول و قابل دفاع نمي دانم . دلايلي كه
هايك و آقاي سروش و ديگران هم عرضه
كرده اند ، مخدوش است و فكر نمي كنم
هيچ پندار مقيدي (چه مسيحي و چه مسلمان)
بتواند پلورال به اين معنا باشد و از
آن دفاع كند (البته با پوزش خواهي چرا
كه قطعا قصد جسارت و متهم كردن ندارم) .
حداقل اگر قرآن و سيره پيامبر و
مسلمان صدر اسلام (سلف صالح) را قابل
استناد بدانيم ، روشن است كه اسلام
خود را حق مي دانسته و ديگران را به
پذيرش خود فرا مي خوانده است و در
مسالمت جويانه ترين حالت مي گفته است :
«يا اهل الكتاب تعالو الي كلمه سوا
بيننا و بينكم» . پيامبر نيز درعمل اين
گونه بود و برخورد او با بت پرستان و
اهل كتاب (يهوديان مسيحيان صائبان) و
نيز نامه هاي دعوت او از سران
امپراتوري هاي آن روزگار براي قبول
كردن اسلام و نيز انديشه و عمل
مسلمانان تربيت يافته اسلام كاملا
غير پلورال بوده است و البته با توجه
به روشني اين حقيقت است كه آقاي دكتر
سروش اعتراف مي كنند كه پيامبر پلورال
نبوده است (كه سخن حقي است) ولي ما
مسلمانان بايد پلورال باشيم و البته
دلايلي نيز براي اين نظر مي آورند كه
به نظر مقنع نيامد . بنابراين من
پلوراليسم ديني به معناي قانيت مساوي
اديان (حتي اديان توحيدي) را قبول
ندارم اما اگر پلوراليسم به معناي
اعتقاد به يگانگي و وحدت ذاتي و جوهري
اديان توحيدي (نه مطلق اديان) كه در
واقع همان اعتقاد به «نبوت عامه» است
و نيز به معناي فهم هاي متكثر و متنوع
از حقيقت (كه حتي ممكن است در نزد بت
پرستان هم پيدا شود) و نيز احترام به
عقايد و افكار هر انساني (ديني ، غير
ديني ، باطل يا حق) البته مورد قبول
است . يعني فرضا من مسلمان كه دين خود
را كامل تر و حقتر مي دانم ، اولا
حقيقت را در انحصار خود نمي دانم و
انحصار طلب نيستم و از اين دو پلورال
هستم و ثانيا ديالوگ و گفت و گو و
مفاهمه بين تمام اديان و بطور كلي بين
تمام انسانها معتقدم و زور و تحميل و
خشونت مذهبي يا مكتبي را در حوزه فكر و
عقيده مطلقا مردود مي دانم و از اين
نظر هم پلورال هستم اما از حقانيت
اساسي دينم دفاع مي كنم و تا زماني كه
به صورت مدلل (نه معلل) به اين دين
پايبندم اخلاقا و منطقا به آن وفادارم
و البته بايد اين آمادگي را داشته
باشم كه همواره حق مدار باشم نه خود
مدار و استدلال و برهان را بر هر چيز
ترجيح دهم . از نظر اجتماعي و به
اصطلاح «علت» نه «دليل» عامل مهمي كه
در طرح «پلوراليسم ديني» به معناي
حقانيت مساوي اديان در غرب و به ويژه
در سالهاي اخير در جامعه ما نقش داشته
است به مبارزه بنيادي معرفت شناسانه
انحصار طلبي مذهبي و خشونت زير پوشش
دين است . به عبارتي عده اي براي اينكه
بنياد فكري و معرفتي و خشونت ديني را
بزنند ويران كنند اين ادعا را مطرح
كرده اند كه اساسا هيچ دين حق تر از
ديگري نيست و لذا تو حق نداري همه را
نفي كني . البته اين واكنش قابل فهم
است اما نبايد حقيقت را فداي مصالح (هر
چند درست) مقطعي كرد . از سوي ديگر
استبداد لزوما از خود حق پنداري ، بر
نمي خيزد بلكه استبداد ناشي از انحصار
طلبي موقتي از يك سو و اغراض نفع
طلبانه فردي يا گروهي از سوي ديگر است
. در واقع اشكالي ندارد هر كس خود را حق
بداند ، اما حق حيات و خود حق پنداري
را براي ديگران هم قائل باشد . اگر ما
از احترام ايشان به انسان دفاع كنيم و
حقوق ما تقدم او را قبول داشته باشيم ،
دين يا فكر و يا كليت خود را حق دانستن
، اشكال پديد نمي آورد . مسئله سوء
استفاده از چيزي و يا حقيقتي را نبايد
با اصل مدعي حفظ كرد . مگر در دنياي
دموكرات امروز نيز «دموكراسي» و «ليبراليسم»
و «آزادي» كم سوء استفاده شده است ؟ |
|
|
منبع
: روزنامه همشهري |
|
|
|
|
|
صفحه
قبلي |
|
|
|
|
|