| |
|
|
|
يك
حكومت كثرت گرا |
|
|
|
|
|
اينكه سرشت و
طبيعت انسان چند بعدي است جدا از
اثبات آن به طريق دو آليسمي كه در
ابتداي بحث آمد به طرق مختلف نيز بر
زبان حكماي گذشته جاري شده است . به
عنوان مثال حكما انسان را داراي چهار
طبع (خون ، صفرا ، سودا ، بلغم) دانسته
اند و انسان ايده آل را فردي معرفي
كرده اند كه هريك از اين چهار طبع در
وي به حد متعارف بروز كند . |
|
|
حال مي
خواهيم به اين بحث بپردازيم كه پس از
گذراندن دوره بلوغ يا ديالكتيك دروني
در حد آنارشيسم برگزيدن چه نوع حكومتي
متضمن صلاح است ؛ گفتيم احزاب قدرت
خود را از قبول اكثريت مي گيرند و
افزايش قدرت يك حزب ناشي از افزايش آن
در ارضاي نيازهاي مردم است . به عبارتي
نسبتي مستقيم است ميان توان ارضاي
نيازهاي مردم از جانب يك جزب و قدرت آن
در جامعه . |
|
|
اما آنچه كه
در اين فصل به عنوان نتيجه گيري از
مباحث گذشته مطرح مي گردد اين است كه
ما نهايت توان ارضاي نياز را از جانب
يك حزب بسنجيم و آن را ر چارچوب
اصطلاحي سياسي با عنوان پلوراليزم يا
كثرت گرايي معرفي كنيم . سپس در تعميم
آن به يك تعريف جامع از شخصيت كامل
انساني دست يابيم كه مي تواند به
واسطه جامه عمل پوشاندن به همه
نيازهاي دروني خود به تعالي برسد . در
فرهنگ علوم سياسي همواره اصطلاحات
چشم نوازي ديده مي شود كه حكومتها مي
كوشند آنها را صفت خود قلمداد نمايند . |
|
|
اصطلاحاتي
همچون پلوارليزم ، دموكرات ،
پوپوليسم و ... كه اگر بخواهيم جدا از
وسواسهاي بيهود ه به آنها بنگريم در
جانمايه همگي توجه به حقوق همه افراد
جامعه متجلي است . اصولا حكومتهاي اين
چنيني در سايه توجه به حقوق همه احزاب
و تئوري هاي فكري موجود درجامعه از
پايداري و موفقيت برخوردارند . شايد
تصور شود پرداختن به حقوق همه احزاب
با سلايق مختلف و گاه متضاد در آن واحد
از نظر عقلي مردود است . |
|
|
اما چند نكته
در اين بحث قابل توجه است ؛ اول آنكه
وقتي گفته مي شود در اين جامعه همه
افراد به حقوق خود مي رسند نبايد
پنداشت كه هيچ نارضايتي وجود ندارد
ولي ساز و كار اين نوع حكومتها به گونه
اي است كه حقوق افراد مرز متعارفي
دارد و استيفاي حقي هيچ گاه به پايمال
شدن حق ديگري نمي انجامد . پس در آن
تجاوز خواه ناخواه جايي ندارد و مجالي
براي زياده خواهي نيست اما اين تئوري
حكومتي چگونه تحقق مي بابد . يعني يك
حكومت چگونه مي تواند افكار و احزاب
موجود در جامعه خود بها دهد و يك انسان
چگونه بايد به ارضاي همه نيازهاي خود
بپردازد . از نظر جامعه شناسان وقتي به
كاناليزه كردن يك ساخت اجتماعي
بپردازيم نقش ما پديدار مي گردد و
هنگامي كه نقش ها شناخته شد حقوق و
تكالييف آنها مشهور است . |
|
|
پس «شناخت»
مقدمه اي براي بر اوردن نياز است ،
بنابراين يك حكومت كثرت گرا بايستي
تمام تزها و سلايق موجود در خود را ، و
انسان تمامي تمايلات دروني خويشتن را
شناسايي كرده و به آنها پاسخ گويد ؛ به
عبارتي انساني كه خود را به خوبي مي
شناسد و از حقيقت آفرينش و رشد خود
آگاه است تمامي نيازهاي خود را مي
شناسد و به همه آنها در حد متعارف پاسخ
مي گويد ودموكراسي
دروني را در وجود خودمتجلي مي سازد و
با يك فرماندهي مقتدر از تجاوز نيازي
به قلمرو ساير نيازها جلوگيري مي كند .
اين فرمانده مقتدر عقل است اما دست
افزار اين فرمانده در اداره امور ،
شناخت است و هر چه شناخت عقل وسيع گردد
فرماندهي او مقتدر مي گردد . مي توان
گفت دو ركني كه قبلا به عنوان توان
ارضاي نياز و قدرت نام برديم ركن
پيشين آنها شناخت است و اين سه رابطه
مستقيم دارند . |
|
|
از اين گفته
چنين بر مي آيد كه اقتدار حكومت نيز
طيفي است كه شدت و ضعف دارد و امري است
كه به تدريج حاصل مي گردد . |
|
|
شناسايي اين
طيف در جامعه شناسي چه مفهومي دارد .
اگر اقتدار حكومت را جدا از تجلي
مفهوم ديكتاتوري در نظر بگيريم و آن
را توانايي اداره مثبت جامعه از جانب
حكومت به حساب آوريم بطوريكه رشد و
پيشرفت جامعه در چندين زمينه فراهم
گردد اين حالت را درجامعه شناسي «توسعه»
مي ناميم . |
|
|
|
|
|
|
منبع
: روزنامه اعتماد |
|
|
|
|
|
صفحه
قبلي |
|
|
|
|